بنام هستی هوشمند
مطلق (بی نهایت )
عجایب هدایتی قران با ارائه اصول راهنمای شناخت حق و باطل و نفاق
و
چرا کسی نمی تواند کتابی مانند قران را بنویسد
امروز قران شناسي با کشف کد رقمی7 . قران شناسي
حکمت = محکم = محکماتی دارد که کلید
= مفتاح - تاویل ایات قران و هستی به ان است
ملکا ذکر توگویم که تو پاکی و خدایی
نروم جزبه همان ره که تو ام راهنمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم
الله احد من به تو گویم که به واحد سزایی
و
چرا کسی نمی تواند کتابی مانند قران را بنویسد
مقدمه ای برای بیان
اینکه چرا کسی نمی تواند کتابی مانند قران را بنویسداول باید پرسید
چرا
هستی و قران قانونمند است؟
سورة غاشيه آيات 17 تا 22:
اَفلايَنظرون الي' الاِبِلكَيْف
خُلِقَت
آيا پس نگاه نميكنيد به سوي
شتر چگونه آفريده شد
و اِلي السّماءِ كَيْف رُفَعَت
و بسوي آسمان چگونه برافراشته
شد
وَاِلَي الْجِبَالكَيْف نُصِبَت
و بسوي كوهها چگونه گماشته شد
وَاِلي الاَرض كَيْف سُطِحَت
و بسوي زمين چگونه گسترده شد(
در حالی که کروی است )
انسان اگر اين اموري را كه در
آيات بالا آمد را مطالعه كند خواهد ديد كه قوانين خلقت همه
اينپديده يكي است و آن اصول
دين ميباشد و بطور خلاصه بگوييم، هر پديدهاي
مجموعهاي است كه ازاجزاء داراي
يك نظام منبعث از توحيد اجزاء و داراي رهبري كه برآيند نيروهاي محركه آن
است واين رهبري پديده را در مسير مستقيم (پايدار) كمالجوئي حركت ميدهد تا
به سرانجام كمالمطلوب خود يعني معاد نهايي برسد و هيچ پديدهاي در هستي
وجود ندارد كه داراي حركت و پوياييكمال جوينده نباشد در ادامه آيات به
رسول
اكرم (ص) امر ميكند كه:
فذَّكر انّما اَنت مُذّكر ـ لست
عليهم بمصيطر
پس يادآوري كن جز اين نيست كه
تو ياد آورندهاي ـ نيستي برايشان (بر مردم)سلطه برقرار كنند.
در همين دو آيه ما ميبينيم اگر
حكومتي بر پايه اسلام و اصول آن برقرار شود حق ندارد بر مردمسلطهگري كند
چرا كه اين حق حتي به پيامبر داده نشده است و اين به آن دليل است كه
قوانينتكويني و تدويني خداوند يعني اصول دين بر پاية ولايت مطلقه الهي
است و هيچ انساني حقبرقراري ولايت مطلقه بر انسانها را ندارد.
براي اينكه انسان به راحتي
بتواند به قوانين خلقت يعني اصول دين پي ببرد قرآن خطاب ميكندكه اين
قوانين در دسترس شماست و در خود شماست
سورة ذاريات آية 20 ـ 21:
و في الاَرض آيات للموقنين و في
اَنفسكم اَفَلا' تُبْصِرون
و در زمين آيات (قوانين) براي
يقين كنندگان است
و در نفس شما آيا پس بينش پيدا
نميكنيد
سوره طارق ایا 5-6-7
فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ
پس باید نگاه کند انسان از
چه(وبا چه قانونی ) خلق کرده شد
خُلِقَ مِن مَّاء دَافِقٍ
خلق کرده شد از آبی جهنده
يَخْرُجُ مِن بَيْنِ الصُّلْبِ
وَالتَّرَائِبِ
خارج می شود از میان سفتی( ذکر ) و
نرمیهای (مهبل )
1= سنت الله = قانون هستی
سوره فتح آيه 23
1ـ سنة
الله التي قد خلت من قبل ولن تجد لِسنة الله تبديلاً
سنت خدائي آنكه بدرستي كه
گذشت از قبل و هيچ وقت نمييابي براي سنت خدا تبديل شدني
سوره فاطر آيه 43
2 ـ اِلاّ سنت
الاولين ولن تجد لِسنة الله تبديلاً ولن تجد لِسنة الله تحويلاً
مگر سنت (قانون خدا) پيشينيان و
هيچ وقت نمييابي براي سنت خدا تبديلي و هيچ وقت
نمييابي براي سنت خدا دگرگوني
خدا جهان آفرينش را ازلحظه اول
طوري خلق كرده كه قوانين حاكم بر آن نه تبديل نميشود و نهدگرگون
ميشود يعني ناقص نبوده تا كامل
شود و يا باطل نبوده تا تصحیح شود بلكه قانونهستي، حيات، حركت ثابت
است.
2= اصول ثابت
اصولي كه در هستی ثابت
است و نیز اصول قران است کلید تفسیرایات هم برپايه آن ميتواند
تغيير و تحول نمايد آنجا كه در قرآن ميفرمايد:
سورة ابراهيم آية 204 :
الم تَرَكيف ضَرَبالله مثلاً
كَلِمةطيبه كَشَجَرَة طَيّبة اَصْلُها ثابِت و فَرعها فيالسّماءِ
آيا نديدي چگونه زد خدا مثل را
(در دين) كلمه پاكي كه مانند درخت پاكي است
اصلش ثابتو فرعش در آسمان است.
اصل ريشه آن درخت است و ثابت
است و به دليل ثباتش درخت در فصلها و ايام با اينكه برگ وگل و ميوه و
خزان دارد اما ثابت و پابرجا ميماند.
سوره ابراهيم آيه 25:
تؤتي اُكُلَهَا كَلجِين بَاءذن
ربَّها و يَضْرِب اللهُ الامثال للنَّاسلَعَلَّهُم يَتَذَكَّرون
ميدهد خوراكش را هر زمان با
اجازه پروردگارش و ميزند خدا مثالها را بر مردم شايد ايشان پند بگيرند
اگر ريشه در زمين مساعدي باشد
يعني انساني كه به ريشة دين و آيات كبري' ايمان داشته باشدميتواند
پندهاي اساسي و روشنگر از آن بگيرد و از محصول آن يعني كسب معرفت از راه
خدا و سيربه كمال را به انجام برساند.
سورة ابراهيم آية 26:
و مثَل كلِمَة خَبِيثَة كَشَجَرَة
خَبِيثة اُجْتُثَّت مَن فَوْق الْاَرْض مَالَهَا مِن قَرَارٍ
و مثل كلمه (عقيده) پليد مانند
درخت پليدي است (كه محصول ندارد) كنده شده
از روي زمين و نيست براي او از قراري.
عقيدهاي كه اصول ندارد يعني
ريشة درستي ندارد با هر بادي ميلرزد و براي حفظ خود احتياج بهايجاد سانسور
و ديكتاتوري دارد چرا كه قادر نيست بتواند از خود دفاع كرده و با دلايل علمي
وحكيمانه با مخالفان خود برخورد نمايد از اينرو علت اساسي همة كساني كه ميل
به ديكتاتوري دارندضعف در مبناي عقيدة آنهاست و آنها هيچ وقت آرامش و
قرار ندارند و هميشه در نگراني به سرميبرند كه نكند فلان سئوال طرح شود يا
فلان قسمت از عقيدة ما مورد نقد و ارزيابي قرار گيرد ازاينرو هيچ وقت مايل
به برخورد علمي با مسائل نيستند در نتيجه رهبران خود را مقدس مينمايند
وسئوال را توهين حساب ميكنند و در نتيجه با مطلق كردن رهبران خود ـ دچار
شرك و بتپرستي وبه بيان روشنتر شخصپرست ميشوند.
سورة ابراهيم آيه 27:
يُثَبِّت اللهُ الَّذينءَامَنُوا
بِالْقَوْل الثَّابِت فيالْحيوة الدُّنيا وَ في الْاخرةوَ يُضِل اللهُ
الظَّلمين وَ يفْعَل اللهُ مايَشاءُ
ثابت ميكند خدا آنان را كه
ايمان آوردند به سخن ثابت (اصول دين) در زندگی دنيا و در آخرت و گمراه ميكند
خدا ستمگران را (به سبب علمشان) و ميكند خدا
آنچه را ميخواهد.
ثبات در اصول دين و عقيده باعث
ثابت شدن در ايمان ميشود هم در زندگاني دنيا و هم در آخرتو ميداند اين
ثبات داشتن در ايمان به خدا و قوانين الهي كه به عنوان اصول ثابت عقيده
است نتايجثابتي نيز بدنبال دارد يعني به يقين ميرسد و در چهارچوب اصول
ثابت با ثبات قدم به حركت تكامليادامه ميدهد و هيچگونه عوامل از خود
بيگانه كننده بر او اثر نميگذارد و در نتيجه از ستمگرانكسانياند كه ايمان
به اصول ثابت حق و حقوقمداری ندارند هم بر خود ستم ميكنند و هم به
دين خدا ستم ميكنند وهم به كساني كه تحت رهبري آنها باشند.
3= روح هستی - در درون هرپدیده ای
ساری و جاری است اگر نباشد پدیده هستی نخواهد داشت
سوره شوري آيه 52:
و كذلك اَوحينا اِليك روحاً مِن
امرنا ما كُنت تدري
و بدينسان وحي كرديم به سوي
تو روحي را از امر ما نبودي بداني
قانون هستی روح پدیده ها است که به
انها هستی می دهد و این سنت الله و اصول ثابت - روح هستی است
هیچ پدیده ای نیست که بدون حاکمیت ان در درون ان پدیده هستی و حیات و حرکت
داشته باشد از اینرو قانون حاکم بر کل هستی است و در نتیجه محکمات قران هم
هست که حکمیت در فهم معانی ایات را بر عهده دارد یعنی ترجمه و تفسیر ایات فقط با
حاکمیت ان بر ایات امکان دارد و هر ترجمه و تفسیری که بدون حاکمیت اصول دین
انجام شود تحریف قران است بنا براین ترجمه های که روحانیت یا کسانی که مانند
رئحانیت اصول فلسفهمنطق ارسطوئی یا مارکسیستی را معیار قرار داده اند قران
را تحریف کرده اند
ناگفته نماند قانون هستی در قران
دارای 26 نام است که اینجا ما فقط سه تا از انها را اوردیم
راه وروش ترجمه و تفسیر قران با
اموزش خود قران تاویل (هرمنوتیک )متشابهات به محکمات است
خداوند در سوره ال عمران راه و روش
ترجمه و تفسیر قران را خود اموزش می دهد و عدم رعایت ان تحریف و خرافی کردن
قران می باشد که روحانیت با اصول راهنما قرار دادن فلسفه ومنطق تضاد ارسطوئی
دچار خیانت بزرگی در تحریف قران شده است
سوره ال عمران ایه 7 -
هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ
أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ
زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء
تَأْوِيلِهِ وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرَّاسِخُونَ فِي
الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنَّا بِهِ كُلٌّ مِّنْ عِندِ رَبِّنَا وَمَا يَذَّكَّرُ
إِلاَّ أُوْلُواْ الألْبَابِ ﴿7﴾
اوست آن که نازل کرد بر تو
کتاب را – از او ( از کتاب ) آیاتی محکمات است – ایشان ( محکمات) پایه کتاب است و
دیگر ( آیات ) متشابهاتند (تشابه حق و باطل در تنه و شاخه و برگ وگل ومیوه) پس اما آنان که در
قلبهایشان میل ( به انحراف ) است پس پیروی می کنند آنچه را که متشابه ( در تنه و شاخه
و برگ وگل ومیوه) است از او (از کتاب) به جویای فتنه ( گرفتاری) و جویای تاویلش (
برگرداندن به معنی دلخواهشان ) و علم ندارد به تاویلش ( برگرداندن به معنی صحیحش )
مگر خداوند و رسوخ کنندگان در علم ( به طور نسبی) می گویند ایمان آوردیم به او (
به کتاب) همگی از نزد پروردگار ما است – متذکر نمی شوند مگر دارندگان خردها.)
در نگرش توحیدی قران بمثابه یک
بنیان و یا یک سامانه و سیستم است که کوچکترین ایه جایگاه و کار ایائی
خود را می یابد که بر پایه محکمات قران که همان اصول
پنجگانه جهان بینی توحیدی است که متشابهات قران را تفسیر
می کند و هر جزئی را در مکان خود بکار می گیرد و ایه در مجموع خود یک
معنی هماهنگ بر پایه برابری حقوقی میان اوامر و نواهی حق
و باطل نهفته در ایه را بیان می کند و به خواننده می
فهماند که نهی های باطل چه چیز ها هستند و امر های حق چه چیز ها هستند و با یک
موازنه دقیق اوامر حق را به جای نهی های باطل می نشاند و باطل را کنار
می گذارد در اینجا چگونگی کار برد محکمات را در ترجمه متشابهات
ارائه می دهیم تا ما بتوانیم روش کار برد اصول راهنما ی
توحیدی را در فهم ایات در ک کنیم
مقدمه =شرحی خلاصه از قانون هستی
از زمانی که انسان خلق
شده است عقل بشر متوجه یافتن اصول راهنما برای
حفظ عقل از خطاء در جریان تفکر خود بوده است و هنوز هم بشر
در پی یافتن اصولی راهنمائی است که او را در اندیشه
و بیان وعمل از خطاء حفظ کند به همین جهت بوده است که
انواع فلسفه ها و منطق ها بوجود آمد ند و در معرض آزمایش
قرار گرفتند می گو یند مهد اولیه پیدایش فلسفه و منطق های
بشر ساخته یونان بوده است ودر دیگر مناطق جهان نیز فلسفه و منطق هایی
بوجود امدند که یکی پس از دیگری در زندگی بشر مورد استفاده قرار
گرفتند و یکی پس از دیگری با شکست کارشان تمام شد فلسفه ومنطق صوری
یونانی در اروپا یک بار به دست کشیش های مسیحی به عمل در
آمد که نتیجه ان همان دوران تاریک حاکمیت ولایت مطلقه پاپ در زندگی
بشر در قرون وسطی بود که اثر شوم ان هنوز هم بر زندگی بشر باقی مانده
است ودر ایران بخشی از روحانیت سفت و سخت به فلسفه ومنطق صوری
ارسطوئی یونانی چسبیده اند که ولایت مطلقه فقیه ثمره آن
است و حتی اسلام را از درون پوسانده اند طوری که انسان کم
دانش و یا بی دانش فکر می کند آنچه بنام اسلام در ایران عملی می شود واقعا همان
اسلامی است که محمد (ص) اورده و بیان کرده است و نمی دانند که
اسلام محمد خود فلسفه ومنطق دارد و آن همان اصول پنجگانه دین اسلام است که
روحانیت غرب زده با فلسفه ومنطق یونان از آن می ترسد مثل ترس جن
از بسم الله به همین دلیل است به تمام کتابها از تمام فکر ها در
ایران اجازه چاپ می دهند اما به هرچه ما رک اصول دین داشته
باشد مهر سانسور می زنند و اجازه نشر اندیشه های توحیدی را نمی دهند
حاکمیت غرب زده ملا ها را در ایران فقط با خلع سلاح کردن آنها
با ارائه اسلام توحید ی و نفی اسلام غرب زده حاکم بر ایران می
توان سرنگون کرد رژیمی که از نام اسلام کسب مشروعیت میکند باید
افشاء شود که دشمن اصلی اسلام است و با وارد کردن فلسفه منطق
صوری از غرب و جایگزین کردن آن به جای فلسفه منطق اصول پنجگانه
اسلام بزرگتریت خیانت را نه تنها بر مردم ایران بلکه بر
خدا و پیامبر و اسلام کرده و می کند از اینرو هر چه در باره اصول
راهنما ی حق نوشته شود باز هم باید زیادتر نوشته شود تا مردم
ایران به یقین بدانند که بقاء این رژیم هم دنیای آنها را تباه می کند وهم
آخرت آنهار را نا بود می کند - بر پایه اصول راهنمای حق جدائی دین از
دولت اولین خواسته اسلام و کتاب آن قران است می توانید به مقاله رابطه
دین و دولت که در روزنامه انقلاب اسلامی چاپب شده مراجعه کنید و نیز بر پایه
همین اصول اسلام قانون اساسی باید بر پایه حقوق بشر
نوشته شود بهر حال حالا می پردازیم به شرح خود اصول راهنما ی حق
اما قبل از اينكه به خواندن پنج اصل- اصول دين به عنوان
موازين فلسفه ومنطق بپردازيم توضيح چنديلازم است:
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمه اصول
قانون هستی
1 ـ خداوند هستي را قانونمند خلق
كرده است و اين قوانين را بايد در كتب انبياء آورده باشد وآخرين آن كتب
يعني قرآن بايد قانون هستي را در خود داشته باشد از اينرو قرآن كتاب
تدوينيخداوند است و طبيعت كتاب تكوين است بنابراين ميان
قرآن و طبيعت ميتوان گفت رابطه، رابطه نظریه و عمل است. قانوني
هستی كه در طبيعت است در قرآن نيز همان
است.
2 ـ همچنين اجتماع بشري هم
بنابر بيان قبلي بايد قانونمند باشد از اينرو جامعه هم از قوانينتكويني و
تدويني فرمان ميبرد.
3 ـ و چون هم طبيعت و هم
جامعه به عنوان آيات خداوند (علامات خداوند) محسوب ميشوندبايد در اين
پديدهها و جامعهها آيات الهي را شناسايي كرد و آيات الهي چيزي جز قوانين
عام هستيكه همه موجودات در تكوين و حركت از آن فرمان ميبرند نيست و آن
قوانين نيز چيزي جز اصولپنجگانه
دين اسلام نيست.
4 ـ آيا ممكن است خداوند قرآن
را داده باشد اما محکمات شناخت و فهم
آن را نداده باشد يعنيفلسفه و منطقي كه بتوان بوسيله آن آيات قرآن را
تاویل كرد. در دست نباشد صد البته هرگز،
خداوندكليد فهم قرآن را نيز داده است و آن اصول پنجگانه دين و مله اسلام
حنیف است.
5 ـ بنابراين نبايد در شناخت
علمي از اصولي غير از اصول دين و مله
پيروي كردکه علم اصول شناخت حق و حقوق است در
نتيجهكساني كه قرآن را با فلسفه و منطق ارسطوئي يا ماركسيستي يا صوفي گری
تفسير ميكنند و از آنبرداشت ميكنند اشتباهی بزرگ مرتكب ميشوند كه يا آگاهانه است يا
نه ولي در نتيجه كار فرقينميكند هم خود در زندگي هدايت نميشوند و هم
جامعه انساني را نميگذارند هدایت یابند
و از طرف ديگر چيزي را بنام
اسلام به خورد مردم ميدهند كه اجرام است به همين دليلاست كه ما قادر نشدهايم
و نميشويم مردم جامعه خود و جوامع ديگر را با ميل و رغبت جذب اسلامنماييم
بلكه مردم را از اسلام (يعني از اجرامی كه به خوردشان ميدهيم)فراري ميدهيم چرا
كه بافطرتشان سازگاري ندارد چون فطرت همان اصول پنجگانه دین و مله است قانون هستی و علم اصول
عرفان حق و حقوق است
که عبارتند از (توحيد ـ بعثت ـ امامت ـ عدالت ـ معاد)
حال كه به اين نتيجه رسيديم
به معرفي اسلامي ميپردازيم كه 14 قرن است به فراموشي سپردهشده و بر
پايه قوانين عام فطرت كه با ذات انسانها نيز سازگاري دارد
خداوند
فرمود: فطرة الله التي فطر الناس عليها
ذات خداوندي آنكه ذات مردم
نيز همان است (در درجه نازل)
يعني همان قانوني كه در وجود
خداوند به طور مطلق =سرمدی هست يعني در همه پديدهها بطور نسبي (مقدِّر)
خداوند قرار داده است. به همين
دليل همه پديدهها و مخلوقات نشانهاي از ذات خداوند ميباشند.
شرح کوتاهی بر علم
اصول حق و حقوق کتابی
اصل اول توحيد: خداوند واحد - الاحد (سرمد ی)است، هستي سرمدی
است، ، ثباتسرمدی است، و چون نمی توان
برای او - قدر تصور کرد ـ جزء
ندارد تركيب ندارد و در مخلوق حلول و اتحاد ندارد ـ
زمان و مكان برای او نمی توان تصور کرد ـ و چون (سرمدی )است زماني و
مكاني خالي از او نيست، درهمه مکان و لا مکانه هست و در نتیجه ،
اثرناپذير است، بنابراين هستي ازلي دارد و مرگناپذيراست اما هر مخلوقي
نشانهاي از اوست، يعني هر موجودي در توحيد (مقدر ) نسبي و فعال خلق شده است، يعني هرموجودي، هستياش،
مجموعهاي از اجزاء است كه اين اجزاء به توحيد رسيدهاند و اگر قانون
توحيدرا از داخل آن بر داريم آن موجود ديگر وجود نخواهد داشت همان طوري كه
در مبداء خلقت نيز همهمخلوقات بر پايه توحيد خلق ميشوند مثلاً انسان آنگاه
كه اسپر از مرد و اوول از زن در رحم مادر بهتوحيد رسيدند، نطفه - خلقت بچه به وجود ميآيد حتي موجودات بيجان
مثل اتم، كه ذرهاي است از سه جزء الكترون، پروتون و نوترون، كه با
هم به توحيد رسيدهاند و اگر توحيد داخلي آنها را بهمبزنيم دنيايي را خراب
ميكند توحید داخلی وقتی بهم می خود که
جزء یا اجزائی خود را در رابطه با خارج نسبت به داخل
جدائی کند بنابراين
توحيد – سنت هستي، حيات و حركت
موجود نسبی تا الی الله در قانون هستی است.
اصل دوم بعثت: خداوند باعث سرمدی است، نظمي در خود حاكم است كه منبعث ازخود
است به قول امروزيها يك نظم پویا دارد خود جوشسرمدی است، یعنی داراي نظامي منبعث ازواحد الاحد خود است. اما قانون بعثت مقدر =نسبي، را در ذات همه
پديدهها قرار داده است يعني هر موجودي كه خلق شده درداخل آن، نظامي
منبعث از توحيد اجزاء خود را دارد كه خدا آن را در او قرار داده است هيچموجودي
وجود ندارد مگر در داخلش نظامي داشته باشد كه منبعث از توحيد اجزايش ميباشد
مثلاًوجود ما، مجموعهاي است از اجزاء كه اين اجزاء با يك نظام منبعث از
توحيد اجزايش بوجود آمدهاست از اينرو هيچ موجودي هستي ندارد مگر داخلش نظامي منبعث از توحيد اجزايش باشد.
بعثت - نظام هستی و حیات و حرکت در قانون هستی است
اصل سوم امامت: خداوند امام سرمدی خود و
امام سرمدی همهمخلوقات است و چون سرمدی
است و در همه مکان و لا مکان هست و در درون هر موجوديبدون ترکیب حضور
دارد براي همین هم در حاكميت داشتن
احتياج به زور ندارد بنابراين امامتش بر پايه دادن اختيارو انتخاب به همه مخلوقات است. در نتيجه در داخل هر
موجودي امامت نسبي را قرار داده است تا آن موجود با اختيار و انتخاب خود، خود را رهبري كند چرا كه هر موجود مجموعهاي از
اجزااست و داراي نظام و نظام بدون رهبري جمعی امكان ندارد.مثلاً در داخل
وجود ما، همه اجزاي وجودمان در رهبري بدن ما شركت ميكنند و يا در جامعه
بايدهمه افراد جامعه در رهبري جامعه شركت كنند در نتيجه امامت اصلي است
عمومي و هستی شمول ورهبري جامعه از آن
خود جامعه است اما امامت خاص هم داریم و ان
انبیا و المرسلین کما محمد و ال محمد هستند امامی که رسول الله است و در حضور رسول الله هیچ کس حق ندارد بر
رسول الله تقدم جوید در غیاب معصوم امامت عام از آن شورای مردم است ، و كسي كه در جامعه حكومت ميكند، آن را به امانت از مردم گرفته است،
امامت - رهبری
هستی و حیات و حرکت است که امانت
الهی و امانت مردم است با حاکمیت شورای مردم با قانون هستی است
اصل چهارم عدالت: خداوند
عادل مطلق است و در تعادل مطلق است و قانون عدالت را نيز دردرون هر
موجودي به عنوان آيه (علامت) و قانون هستي قرار داده است هر موجودي كه
از عدل،خارج شود يعني از تعادل خارج شده و مرگ ميپذيرد خداوند مرگ ندارد
چون در تعادل مطلق استوظيفه امامت داخل هر موجود برقراري عدالت در درون
و بيرون خود است بنابراين عدالت، صراط مستقيم، نسبی (مقدر ) بودن و فعال
بودن و كمالجوئي است خروج از عدل
يعني حركت به سوي نابودي و مرگ است
عدالت قانون تکامل - هستي و حیات و حرکت جامعه و فرد باعمل به قانون هستی است
اصل پنجم معاد: خداوند عاید مطلق(سرمد ی ) است،
يعني براي خداوند ديروز، امروز، فردا يا به معني ديگرگذشته و حال و آينده
يكي است اما قانون معاد نسبي را در درون هر موجودي قرار داده است يعنيهر
موجودي كه خلق ميشود داراي مبدأ است و گذشته و حال و آيندهاي دارد و اگر
از پنج قانوناصول هستی پيروي كند
معادش در دنيا زندگي در آزادي و استقلال و در آخرت بهشت کمال جوئی برين
خواهد بودو اگر موجود از پنج قانون اصول دين خارج شود در دنيا اسارت و
استبداد و در آخرت مدتی در جهنم
خواهدبود. آخرت را ما امروز ميسازيم اگر امروز در جامعهاي توحيدي ـ يعني
برادري و خواهری و دوستي و محبت در
نظام مستقل و برابری و در امامت ازادی
و سازندگی و در عدالت ـ صراط كمالجوئي مستقيم حركت كنيم روزبروز در جامعهاي زندگي
خواهيم كرد كه به كمال مطلوب يعني بهشت،نزديكتر خواهيم شد و بهشت را در
اينجا خواهيم ساخت كسي كه در دنيا در جهنم خود ساخته زندگي كند حتماًآخرتش
نيز جهنم خواهد بود در جامعهاي كه اصول هستی حاكم نباشد ، همه فسادها
وبدبختيها و ظلمها و تبعيضها و... خواهد بود پس اي برادران واي خواهران مسلمان
شیعه دست در دست هم بدهيم و با يك همبستگي بزرگ الگوئي به جهانعرضه
كنيم كه اي دنيا، اي مردم ببينيد اين است دين ما، اين است مذهب ما،
و درپايان اين مقدمه بايد بگوئيم هر جا شورا = انسان سالاری الهی حاکم باشد، آنجا در واقع اصول هستی و دین حاکم شده است حتی بدون اینکه نامی از دین برده
شود
معاد = هدف های هستی و حیات و حرکت است در قانون هستی است که
با ایجاد جامعه جهانی بر پایه نمونه
حج که هیچ حاکمی غیر خدا نیست انسان خلیفه الله است و این بهشت دنیاست و
بهشت اخرت نتیجه ان است
شرح متوسط از اصول
علم ظاهر قران و وبرابری
حقوقی کتابی
علم اصول حق و
حقوق کتابی - بعنوان اصول دین واحد همه انبیاء خدای واحد الاحد بعنوان
فلسفه ومنطق و قوانین هستی وموازین فهم ایات واحادیث و اجتهاد در
امرهای واقع جدیدواصول هدایت کننده عقل
درپنداروگفتاروکردار برای استقلال
و ازادی انسان وحاکمیت ولایت شورای
مردم از خانواده تا جامعه ملی و تا جامعه جهانی است
اصل پايه و قانون اول التوحيد: بر پايه ميزان حقيقت فقط الله هستي مطلق و
فعّال دارد در نتيجههستي مطلق و منفعل وجود ندارد از اين رو
اجتماع و ارتفاع آن دو محال است بدين قرار در جهانهيچ پديدهاي نيست كه
هستي مطلق و منفعل و يا هستي مطلق و فعّال داشته باشد بدين دليل استكه
همه پديدهها هستي مُقدَّر يعني نسبي و فعّال دارند و دارای اختیار و انتخاب هستند و همه پديدهها داراي اجزاء مشتركهستند.
اجزائي كه در همه پديدهها
وجود دارند و آنها هم نسبي و فعّال هستند و... يعني قابليت رابطه اثردهی و
اثرگیری دارند بنابراين ميتوانند با پديدههاي ديگر تركيب شوند. و
در مجموعهايحركت و پويايي يابند مثلاً مرد و زن تركيب (ازدواج) مي کنند و
در مجموعهاي به نام خانوادهحركت و پويايي مييابند بدينقرار، هر پديده
مجموعهاي در حركت از اجزاء است كه با هم تركيبميشوند و به يك هويت ميرسند
اجزاء هو هويه شونده كه خود
نيز مجموعه هستند هر يك با هويتخاص خود در مجموعة جديدي به يك هويت جديدي
ميرسند. در مثال خانواده مرد و زن هر يكهويت مخصوصي دارند ولي بعد از
تركيب (ازدواج) به هويت جديدي به نام خانواده ميرسند.بدينسان اجزاء
تركيب شونده به هنگام تركيب از مبداء توحيد حركت و پويايي مييابند
يعني هر كدامهويت يگانه و
مخصوص خود را دارند و در جريان تركيب هم با يكديگر بر پايه ميزان حق يعني مبداءاحدیت – در روابط - موازنه توحیدی برقرار ميكنند و نسبت به هم نسبي و فعّال ميشوند و
از اينرو نسبت به همديگر نيرو(قدرت) ميدهند و ميگيرند و با به اشتراك گذاشتن مشتركاتشان
در جريان تفاعل با تقیه و تعاون باهمدیگر در جريان جذب با حفظ يكديگر
تركيب ميشوند و در مجموعهاي
باز به توحيد ميرسند
يعنيمجموعه حاصل از تركيب باز
هويت يگانه دارد و هر اندازه درجه توحيد اجزاء به وجود آورنده پديدهنسبت
به هم بيشتر باشد حركت پديده در هويت يگانه خود بيشتر ميشود از
اينرو هستي و حركتهمان توحيد است.
در مثال خانواده مرد هويت يگانه و مخصوصي
دارد و زن نيز هويت يگانه ومخصوصي دارد و در جريان تركيب (ازدواج ) هم با
يكديگر بر پايه ميزان حق يعني توحيد رابطهتوحيدي برقرار ميكنند يعني نسبت
به هم نسبي و فعّال ميشوند و از اينرو نسبت به همديگر نيرو(قدرت) ميدهند
و ميگيرند و با به اشتراك گذاشتن مشتركاتشان در جريان تفاعل با تقیه به تعاون ميرسندو در جريان جذب با حفظ يكديگر تركيب
ميشوند و در مجموعهاي به نام خانواده باز به توحيدميرسند يعني مجموعه حاصل
از تركيب (ازدواج) باز هويت يگانه دارد.
اما اجزاء در جريان تركيبنظر به
اينكه در چه نسبتهايي با يكديگر رابطه برقرار كنند يعني نظر به اينكه نظام
حركتشان چهباشد و همچنين محيطي كه مجموعه با آن رابطه برقرار و در نتيجه
برآيند نيروهاي محركه و رهبريآن كه بدين ترتيب به وجود ميآيد و نيز مسيري
كه مجموعه در آن حركت ميكند بسته به اينكهحركت مجموعه در چه مسيري
باشد در جهت حركت مجموعه اثر ميگذارند و مجموعه نسبت به اينتاثيرات به
سرانجامهاي متفاوتي ميرسد يعني نوع هويت یگانه پديده در اینده
اين يا آن ميشود
و تاسرانجامي كه پديده در مجموعة نظام و
رهبري و مسير، حركتش در جهت توحيد باشد در هويتيگانه خود ثبات دارد
و در اين هويت حركت ميكند. در مثال خانواده اگر به لحاظ مجموعهاي كه زن
ومرد با يكديگر ميدهند نتوانند با محيط به عنوان يك مجموعه رابطه توحيدي
برقرار كنند و درمجموعه نظام و رهبري و مسير حركت در جهت توحيد حركت كنند
خانواده نه تنها در هويت يگانهخود ثبات نخواهد داشت بلكه محو خواهد شد.
بدين قرار، هر موقع پديدهاي
با پديده ديگري بر پايهميزان
باطل يعني مبداء شرك -در روابط - موازنه تضاد ي برقرار كنند ودر روابط
نسبت به هم يكي مطلق و منفعل وديگري مطلق و فعّال باشند و از
اينرو بر عليه يكديگر اعمال تحریف نيرو (به
زور) كنند در اين رابطه پديده
مورد بحث ضعيف و پديده ديگر قوي باشد پديده مورد بحث زير سلطه و
پديده ديگر مسلط بر اوميشود از اينرو جريان فعل از
پديده مسلط با جريان انفعال زير سلطه همزمان ميشود
و در جریان تقابل با تعدی به همدیگر به تخاصم می رسند كه حاصل آنپيدايش جريانهاي دفع و حذف ميان آنها
است
و از اينرو نسبي و فعّال بودن
اجزاء به وجودآوردنده پديده مورد بحث در جزء و يا در مجموع هويت يگانه خويش
نسبت به يكديگر درجهاي ازبين ميرود و در نتيجه پديده مورد بحث در جزء و
يا در مجموع خود در رابطه با مجموع يا اجزايپديدة مسلط به همان درجه هويت
نسبتاً بيگانهاي پيدا ميكند و به كانون تراكم و تكاثر و انحصارنيرو براي
سلطه بر پديده مورد بحث بدل ميشود از اين به بعد جريان فعل از كانون
سلطه با جريانانفعال در اجزاء پديده مورد بحث همزمان ميشود و در نتيجه
اجزاء پديده مورد بحث گرفتار روابط تضاد و تحریف نیرو به
(زور) ميشوند كه حاصل آن به وجود آمدن جريانهاي تعدی و تخاصم و
دفع و حذف ميان آنها
است
وبدينقرار،
پديده مورد بحث دچار تعدد هويتهاي
چندگانه ميشود. مثلاً جامعه اوليه
داراي هويتيگانه بود و اگر دو يا چند هويت پيدا كرد و در جهت تعدد هويتها
(طبقات و تبعيضها و ظلمها و )حركت كرد علت تنها در خود و در درون جامعه نبود
بلكه علت مجموعهاي از عوامل درونی و بیرونی بود به ناچار در
شناخت آن اثر طبيعت و جامعههاي ديگر را نيز بايد به ميان آورد كه با
اجزاءجامعه مورد بررسي به نسبتهايي رابطه تضاد برقرار كردهاند و از اينرو نظام و رهبري و
مسير حركتجامعه اوليه از جهت توحيد بيگانه شده و در نتيجه دچار تعدد هويتهاي
چندگانه يعنيآفت تنازع و توقف گرديده است.
توحيد: اصل پايه
و اصل الاصول و قانون عام هستی و حرکت با ثبات بر هويت يگانه نسبي است.
اصل و قانون دوم البعثه: بر پايه ميزان شريعت هر پديده در هويت
خود نظامي براي حركت دارداز اينرو اجزاء هر پديده در نسبتهايي با
هم رابطه برقرار ميكنند و با اين نسبتها ترتيبي رادر نظام خود براي حركت بهوجود ميآورند
زيرا حركت در مجموعه بدون نظامو ترتيب اجزاءآن ممكن نيست از اينرو جزء
بدون جمع و جمع بدونجزء وجود ندارد در نتيجه جمع مرتبط از اجزاء و
ذيحركت وجود دارد به ديگر بيان هر اندازه اجزاءپديده نسبت به هم نسبيتر
و فعالتر و هر اندازه تشخص فردي اجزاء كمتر و درجه شركتشان درهويت مجموعه
افزونتر باشد نشاندهنده برقراري نظام مستقل و برابری در روابط اجزاء پديده است
بدينقرار، اجزائي كه ميتواند
در يك نظام مستقل و برابری حركت كنند
نيروي محركهشان افزايشمييابد و هر اندازه نظام مجموعه مستقلتر و برابري آن افزونتر
باشد نيروي محركهاي كه مجموعهايجاد ميكند فزونتر و حركت پديده در هويت
خود بيشتر است مثلاً جامعه در فطرت خود توحيدياست و داراي يك نظام مستقل وبرابری
ميباشد ولي وقتي جماعات بشري از
ناحيه طبيعت و يكديگردر روابط تضاد (زور) قرار گرفتند از فطرت توحيدي
خود بيگانه و در نتيجه دچار نظامهاي ذلت وتبعیض گرديدند
پس جامعه هم مثل هر پديدهاي ديگر اگر به
فطرت خود باز آيد يعني از قوانينعمومي (اصول فطرت) پيروي كند جامعه توحيدي
ميشود و در نظام جامعه استقلال و برابری
جای استحمال و تبعیض را ميگيرد طي قرنها انديشهها به كار افتادهاند و هنوز
هم بكارند تا مگر نظامي برايبازيافت خويشتن خويش و باز آمدن به فطرت را
بيابند و اين جز با يك نظام فكري و عملي بعثتينميتواند باشد
و جامعه آدميان با حركت در آن
به فطرت خود باز ميآيند و مستقل و برابری
اجزاء ميشوند.همان طوري كه
پديده در درون خود روابطي دارد با پديدههاي ديگر نيز روابطي برقرار ميكند
كهمجموع اين روابط در نظام پديده اثر ميگذارند و معني اين بيان جز اين
نيست كه پديده را نميتواناز روابطش مجرد و از مكان و زمان خارج كرد و
تحقيق علمي و حكيمانه با شناخت تمامي روابط دروني و بيروني پديده ملازمه
دارد
و درست به دليل زيادي روابط و نظامهايي
كه پديده به عنوان خوديا اجزاء خود در آنها شركت ميكند براي شناخت علمي و
حكيمانه پديده بايد به نظام هويت نظر كردنظامي كه پديده را به طور نسبي
از پديدههاي ديگر متمايز مي كند و رهبري مجموعه و نيروهايمحركه متكي بدان
است از اينرو در تشخيص نظام پديده بايد به شناخت روابط تولید نیرو پديده وچگونگي ايجاد آن پي برد
چرا كه حركت محتاج نيرو است و
مسير حركت متكي به چند و چون نظامپديده است بدين ترتيب نظام پديده نه
تنها در مسير بلكه در جهت حركت نيز موثر است
زيرا هراندازه نظام مجموعه مستقلتر تر و برابری
اجزاء آن زيادتر باشد پديده نيروي محركه بيشتري ايجاد ميكند و باافزايش
نيروي محركه حركت پديده در جهت توحيد شتاب بيشتري ميگيرد و هر اندازه
حركت پديدهدر جهت توحيد بيشتر باشد هويت پديده بر دوامتر است مثلاً براي
اينكه جامعه به فطرت خود بازآيد بايد درجه توحيد اجزاء جامعه نسبت به هم
به صددرصد ميل كند از اينرو نظام روابطشان بايدمستقلتر و برابری اجزاء بیشتر باشد
تا بتوانند با تمرين و ممارست به توحيد نظر و عمل برسند و الگوي جامعهمتعالي توحيدي و
مصداق جامعه مستقل و مدينه برابری
شوند. جامعه مستقل ، و مدينه
برابري كه اهلآن جمله مولدان باشند و تفوق نبود ميان ايشان مگر به سببي كه مزيد تولید بود و ميان ايشان نهرئيسي بود و نه مرئوسي.
بعثت: اصل و
قانون عام هستی و حرکت در نظام مستقل و
برابری است.
اصل و قانون سوم الامامه: بر پايه ميزان طريقت هر
پديده در هويت خود رهبري دارد و آن نماديازشورای مجموعه
اجزاء پديده است كه اين يا آن برآيند را از نيروهاي محركه بوجود ميآورد و
پديده را بهپيش ميبرد پديده نيروهاي محركه را چه خود ايجاد كند و چه از
خارج بگيرد در هويت خود نماد رهبري اين نيروها است هر اندازه اجزاء پديده
و نيروهاي محركه و برآيندشان نسبت به هم نسبيتر وفعّالتر باشند رهبري
پديده ازادتر و
سازندگی آن با اجزاء مجموعه و اجزاء مجموعه با يكديگر زيادترميشود
در نتيجه حركت پديده در هويت
خود بيشتر ميگردد مثلاً جامعه وقتي بر فطرت خويشباشد برآيند نيروهاي محركهاش
در اين با آن كانون تراكم و تكاثر نمييابد از مجموعه خارج و خنثينميشود
موجب اسارت و تخریب اجزاء كه به نوبة
خود از اندازة توليد نيروهاي محركه ميكاهد،نميشود حركت جامعه با رهبري
توحيدي به پيش ميرود و رهبري جامعه سيطره خود را بر جامعهبه عنوان
برآيند نيروهاي دروني و بيروني جامعه از دست ميدهد مظهر توحيد و رهبري
كننده جامعهبه توحيد ميشود
از اينرو در تشخيص نيروهاي
محركه و برآيندشان و رهبري آن شناخت مجموعروابط پديده ضرور است. بنابراين
جداكردن درون و برون پديده كار محقق را به ابهام ميكشاند اگر دويا چند
پديده در يك يا چند جزء شريك باشند رابطه آن جزء با هر يك از پديدهها رابطه
دروني استو يا اگر يك يا چند جز از پديدهاي به عنوان نماينده در پديدههاي
ديگر شركت كنند اين اجزاء نسبتبه پديدههايي كه در آن عمل ميكنند بيروني
و نسبت به پديدهاي كه به نمايندگي از آن عمل ميكنددروني هستند
بنابراين شرط داخلی كردن
نيروهاي محركه مستقل و برابر ی كردن
نظام مجموعه استهر اندازه نظام پديده مستقلتر و برابري اجزاء آن بيشتر
رهبري نيروها ازادتر و سازندگی در مجموعهافزونتر در نتيجه طول حركت پديده
بيشتر است
بدينقرار، اگر در ايجاد نيروهاي محركه و
برآيندشانو رهبري آن همه اجزاء پديده شركت كنند محل عمل رهبري آن خود
مجموعه است در نتيجهرهبري آن ازاد و سازندگی آن با اجزاء مجموعه افزونتر و
تعلق رهبري نيروها به همه است از اينروشناسايي درست رهبري نيروهاي محركه
و برآيندشان شناخت محقق را از مسير حركت پديده بهيقين نزديكتر ميكند زيرا
مسيرهايي را كه پديده پيدا ميكند متكي به رهبري بر آيند نيروهايمحركه است
مثلاً رهبري اسیر و مخرب اجزاء جامعه يك رهبري از خود بيگانه است از
اينروهر اندازه اين رهبري بر ابعاد قدرتش افزوده گردد بر درجه سيطره آن
افزوده ميشود و جامعه ازخودش بيگانهتر و از فطرت خودش دورتر ميگردد از
اينروست كه بنابر مسير حركت كه رهبري تعيينميكند جامعه ممكن است به
توحيد نزديكتر يا از آن دورتر گردد
وقتي كه رهبري به مثابه جزئي
ازرهبري جهاني تضاد يعني سلطه عمل ميكند مسير حركت جامعه در جهت تشديد
اختلافات طبقاتيو سيطره خرافات و اساطير خواهد بود پرستش زور ـ پرستش شخصيت
ـ پرستش نژاد ـ پرستش مقامـ پرستش پول ـ پرستش شهرت و....
در اين صورت روابط اجتماعي
انسانها را از خود بيگانه ميسازد و جامعه كارگاه مطلق تراشيميشود.
بدينقرار، شناخت برآيند نيروهاي محركه به تشخيص رهبري اين نيروها از مسير و
جهتحركت مدد ميرساند اگر رهبري برآيند نيروها در جهت توحيد عمل كند پديده
در هر سرانجامي ازسرانجام قبل به رهبري ازاد و سازنده با اجزاء مجموعه نزديكتر خواهد شد و هر اندازه
رهبري پديدهازادتر و سازندگی آن با اجزاء و اجزاء با يكديگر زيادتر گردد حركت
پديده در هويت خود شتاببيشتري ميگيرد و در اين هويت به پيش ميرود.
امامت: اصل و قانون عام هستی و
حرکت در رهبري ازاد و سازندگی است
اصل و قانون چهارم العداله: بر پايه ميزان صراط هر پديده در
هويت خود مسيري دارد و با حركت در ان پديدهرادرطی تحولات در مسير كمالجوئي مستقيم قرارمي دهد بنابراين هر پديده در هويت خود در مسيرکمال
جوئی مستقيم است اجزاء پديده هم
در مسير كمال جوئی مستقيم هستند از
اينرو هر اندازه اجزاء پديده نسبت بههم نسبيتر و فعالتر باشند حركت پديده
هم در اجزاء خود و هم در مجموع خود به مسير كمالجويي مستقيم نزديكتر است
از اينرو مسير حركت هر پديده
حاصل مجموع رابطههايي است كه آنپديده در درون خود ميان اجزايش و نيز در
مجموع و يا در اجزاي خود با مجموع يا اجزاء متشكلهپديدههاي ديگر دارد اگر
اجزاء يك پديده نتوانند با يكديگر رابطه برقرار كنند و در يك نظام مستقل و
برابری حركت نمايند حركت پديده در مسير
كمالجوئي مستقيم نخواهد بود از اينرو هر اندازهنظام پديده مستقلتر و برابري
اجزاء آن افزوتر باشد حركت پديده به مسير كمال جوئي مستقيم نزديكتراست
اما رهبري پديده را نيز در
شناخت مسير حركت بايد بكار گرفت فاصل مسير حركت پديدههارهبريها است از
اينرو در مطالعه مسير حركت شناخت رهبري نيروهاي محركه ضرور است همرهبري
نيروهاي محركه در شناخت مسير حركت درآيند بكار ميآيد و هم اين در گذشته و
حال خودمحقق را در شناسايي جامع رهبر ونيروهاي محركه در اختيار او ياري ميدهد
بدينقرار، هر اندازهرهبري پديده ازادتر وسازندگی
آن با اجزاء مجموعه بيشتر باشد حركت
پديده به مسير كمالجوئي مستقيم نزديكتر خواهد شد .
مثلاً تحليلهاي بي گذشته و
بدون آينده عملي است كه براي كتمانحركت جامعه در مسير نقص جويي و كجروی
به كار ميرود و همين تحليل ابتر است
كه مجال گمراه شدنمردم را فراهم ميآورد و از توجه مردم به امرهاي واقع
مستمر باز ميدارد و رنگ و لعابكاريها بهمعناي حركت جامعه در مسير كمال
جوئي مستقيم به خورد مردم داده ميشد در صورتيكه شناختامرهاي واقع مستمر
و حركت در مسير حل آنها حركت در مسير كمالجوئي مستقيم است بنابراين باتوجه به اينكه مسير مستقيم
بيش از يك مسير نيست اما تنها مسير حركت به كمال جوئی است
از اينروپديده وقتي در اين
مسير حركت ميكند در روابط دروني ميان اجزايش و همچنين در روابط بيرونياش با پديدههاي ديگر كمالجوئي
مستقيم ميكند در نتيجه پديده در هويت
يگانه خودحركت ميكند و اين هويت را به كمال ميرساند مثلاً جامعه وقتي در
مسير كمالجوئيمستقيم حركت ميكند كه نواقص آن از بين برود يا به حداقل
چشم پوشيدني برسد
اگر جامعه در حركت خودبه مسير
نقصجوئي و كجروی منحرف شد هر زمان نواقصش بيشتر ميشود و نيروها
همديگر را ناقصميكنند و اگر به موقع تصحيحي در مسيرش بوجود نيابد با انحراف
جهت به تضاد يعني به ازخودبيگانگي
ممكن است تا فناء برود از اينرو مسير كمالجوئي مستقيم - مسير حركت در جهت
توحيداست و هر اندازه حركت پديده به مسير كمالجوئي مستقيم در جهت توحيد
نزديكتر شود در هرسرانجامي از سرانجام قبل پديده به توحيد نزديكتر و در نتيجه
حركتش در هويت خود بيشتر و بهكمال يگانگي نزديكتر است و اگر درجه كمال
يگانگي پديده صددرصد شود حركت پديده در ابعاد وشتاب خود ميل به بينهايت
خواهد كرد
عدالت: اصل و قانون عام هستی
و حرکت در مسير كمالجوئي مستقيم است.
توضيح: بدينسان شناخت مسير در
جهت چهارمين مرحله در مشي شناخت جامع است اگرپديده را در مجموعه اجزاي آن
و در نظام روابط آن و در رهبري نيروهاي محركه و برآيند آن و در مسير آن
درجهت حركت را بشناسيم به شناخت جامع هويت آن نزديكيم مطالعه پديده به
عنوان مجموعهاي درحركت تا بدين جا يعني بر وفق اين چهار قانون عمومي
مطالعه عيني و پرداخته از دخالت ذهنياتاست..
اصل و قانون پنجم المعاد: براي فهم اين اصل مثالي ميآوريم.
گروهي كه اقدام به هدايت
جامعه به سوي جامعه كمال مطلوب اسلامی يعني جامعه توحيديميكند بر وفق
روش شناخت بر پايه اصول دين اسلام و مله حنیف به شناخت امراض و
انحرافاتجامعه مشغول ميشود و براي آن راه معالجه مسالمتآميز ميجويد از
اينرو...
1 ـ اجزايي از جامعه را كه از
جهت اصول دين و مله منحرف شده بايد جا و موقع و توان آن را دررابطه با
عناصر منحرفكننده (فكري و عملي) كه با اجزاء منحرف شده رابطه برقرار كرده
و بر سرتسرّي و سلطه قطعي بر جامعه تضاد (کتمان ، ترس، زندان، اعدام) در
جامعه بوجود آورده است رابشناسد.
2 ـ بايد روابط اجزاء مجموعهاي
را كه عناصر منحرف شده (فكري و عملي) با جامعه داده است رامعلوم كند يعني
نظام بر پايه شرك (مطلق تراشی و
مطلق گرائی ) كه سبب
ايجاد جامعهاي با محتواي اسارت و تخريبميشود را با نظام جامعهاي بر پايه
توحيد كه مبين نظامي با محتواي استقلال و برابری است رابشناسد.
3 ـ رهبري ازاد و سازنده با همه اجزاء جامعه را در مقاومت در مقابل
رهبري منحرف شده ومنحرفكننده به ذلت و در تبعيض اجزاء جامعه كه ايجاد
مشكلات و مسائل كرده است رابشناسد تا بتواند.
4 ـ مسير حركت جامعه را بشناسد
و بدون تعيين مسير حركت انحراف از مسيركمالجوئي مستقيم به مسير نقضجوئي
كجروی و نميتوان جهت حركت جامعه را
شناخت.
5 ـ اگر جهت حركت جامعه از
انحراف به تصحيح بود گروه هدايتكننده بر پايه اصول دين و ملهبايد
سرانجام كنوني جامعه را تشخيص دهد و با تصحيح انحرافات (فكري و عملي)
اسبابسرانجامهاي بعدي را تا باز آمدن جامعه به اسلام (در جهان بيني ـ
فلسفه و منطق ـ اجتهاد ـ فتوا و تأويل و تفسير آيات و احاديث) را فراهم
آورد اگر گروه پيش آهنگ از اصول دين و مله كه همهپديدهها در تكوين و
صيرورت خود از آن پيروي ميكنند پيروي نكند نه تنها مسير حركت بلكه جهتحركت
جامعه را نيز ممكن است در جهت هدف شرك (تناقض ـ تضاد ـ طبقات و...) تشديد
دهد وجامعه را به كام انحطاط و تحجر و قهقرائي بياندازد حتي اين غلط بودن
تشخيص مربوط به سرانجامكنوني يا سرانجاميهاي بعدي جامعه باشد.
بدينقرار،
بر پايه ميزان سبيل المعاد :هر پديده در هويت خود جهتي دارد و آن حركت و پويايي در جهت هدف احدیت است
در تركيب و در هر مجموعه نيز هدف حركت رسيدن به هويت جديد
يگانهتراست نه فقط همه پديدهها محصول ميل توحيد اجزاء متشكله خويشند بلكه
تمامي پديدهها ميلتوحيد خالص دارند و در جهت حركت خويش در
هر سرانجامي از سرانجام قبل به توحيد يعني هويت يگانهكمال مطلوب نزديكتر
ميشوند و از همين جا است كه بنابر (اصول عام دين و مله) همه پديدهها درتكاپوي رسيدن به توحيدند اين حركت
در جهت توحيد به هر اندازه كه باشد مجموعه باز نسبي وفعال است و باز ميل
تركيب و در نتيجه ميل حركت در جهت توحيد دارد و هر اندازه حركت پديده
دراين جهت با روابط
توحیدی بيشتر باشد نشاندهندة افزايش جريانهاي تقیه - و تعاون ـ وجذب ـ و حفظ ميان اجزاء
آن است.
اما اگر جامعه دچار شرك (مطلقهاي ذهني و عيني) شد در جهت
تعدد هويتهاي چندگانه متضاد و تعدی و
تخاصم كهدفعكننده يكديگرند به حذف همديگر مشغول
ميشوند و به جهنم مستمري قدم ميگذارند كه در آندوزخيان و عمله دوزخ در
آتش زورگوئي و زورپذيري ميسوزند و خواهند سوخت و حركت در اينجهت ميل به
از خود بيگانگي تمام است
بنابراين در مطالعه سرانجامهاي حركت بايد
به مطالعه اجزاءو نسبتهاي نظام روابطشان پرداخت چرا كه اگر پديده در جهت مستقل و برابر كردن نظام خود حركتكند هر سرانجامي به عنوان نتيجه
سرانجامهاي قبلي و فراهم آورنده سرانجامهاي بعدي از جملهنشاندهنده استقلال
و برابری در نظام پديده در آن سرانجام
است
و تا سرانجامي كه پديده به
نظام مستقل و برابری نرسد پديده و اجزاء
در پديده به توحيد نخواهد رسيد مثلاً اگر نظام اجتماعي در جهتتعدد هويتهاي
چندگانه حركت كند. جامعه در هر سرانجامي نه تنها به شرك(مطلق های ذهنی و عینی ) نزديكتر است بلكه درآن سرانجام ذلت و تبعیض در نظام در جهت از خود بيگانگي افزايش مييابد
و به همان نسبت امكانبرقراري نظام مستقل و برابری در جامعه
كاهش ميپذيرد
و همچنين سرانجامهاي گذشته و حال پديدهدر
رهبري برآيند نيروهاي محركه و رهبري اين برآيند در سرانجامهاي آيند پديده
اثر ميگذارد ازاينرو اين دو نميتوان از هم جدا كرد زيرا با شناخت آن
سرانجامها وضع رهبري برآيند نيروهايمحركه در آيندهاي كه خود ميسازد تشخيص
داده ميشود اگر رهبري پديده مورد مطالعه در جهتتوحيد عمل كند پديده در هر
سرانجامي از سرانجام قبل به رهبري ازاد و سازنده با اجزاء پديده درنتيجه به توحيد نزديكتر
خواهد شد.
مثلاً بايد شناسايي كرد كه
جامعه در چه سرانجامي و بر اثر چهعوامل مستمري از رهبري فطري به رهبري اسیرو مخرب با اجزاء جامعه يعني كانون تراكم وتكاثر نيرو و ابزار سلطه
بر جامعه منحرف شده است
مطالعه سرانجاميهايي كه اين
تغيير در آنسرانجام انجام گرفته در شناخت چگونگي رسيدن به رهبري فطري را
كه بايد در پيش گرفت تسهيلميكند
اما براي مطالعه سرانجامهاي
پديده شناخت نتايج حاصله از انحرافات مسير و جهت حركت نیز ضرور است
مثلاً مسير حركت جامعه ایران در جرياننهضت مصدق به جامعه ایران در مسير كمالجوئي مستقيم آن توان وشتاب و
سرعت را بخشيد كه جز عامل خارجي يعني آمريكا و كمكهاي آن و درآمدهاي داخلی
و واردات به شاه نميتوانست مسير حركت
آن را به مسير نقص جوئي و کجروی و در نتيجه جهت آنرابه از خود بيگانگي
بكشاند و جامعه ایران را به زير سلطه در آورد
بنابراين هر موقع پديدهاي با
پديدهديگري در روابط تضاد
ی (تحریف نیرو به
زور) قرار گيرد و از اينرو نظام پديده
مورد بحث دچار ذلت و تبعیض و درنتيجه
رهبري برآيند نيروهاي محركهاش اسیر و مخرب با اجزاء پديده شود بسته به درجه اينانحراف
مسيرش نقصجوييو كجروی و حتي جهت حركت
نيزتضاد يعني تعدد هويتهاي چندگانهميشود
با تغيير مسير و در نتيجه جهت پديده مورد بحث
در جريان تجزيه قرار ميگيرد و اجزاء ازمجموعه خود بيگانه شده در رابطه با
پدیده ديگر در جريان ادغام و تراكم و تكاثر در كانون سلطه قرارميگيرد و از
اين به بعد پديده مورد بحث با حركت در جهت تضاد يعني بيگانگي از هويت يگانه خودممكن است
تا انتها برود و هر اندازه حركت پديده در جهت تضاد بيشتر شود نشاندهنده افزايشجريانهاي تعدی-و تخاصم ـ و دفع ـ و حذف ميان اجزاء آن است
و اين حركت در جهت تضاد هرگز
خودبخود بهتصحيح در جهت توحيد نخواهد انجاميد بلكه در هر سرانجامي وضع وخامت
بارتر از سرانجام قبليميشود تا فناء يعني از خود بيگانگي تمام.
نكته در خور دقت اينكه كانون
سلطه نيز پس از مدتيظرفيتش براي تراكم و تكاثر نيرو تمام ميشود از اين به
بعد وقتي با پديده يا پديدههاي ديگر دررابطه تضاد (زور) قرار گيرد در موضع
انفعال در نتيجه زير سلطه خواهد بود و همان بر او خواهد شدكه بر پديده مورد
بحث قبلي شده بود و اين يك امر واقع مستمر است كه هر سلطه جويي زير سلطهخواهد
رفت
بدين دليل است كه قيام يعني
تصحيح جهت از تضاد به توحيد و بعثت يعني برقرارينظامي در جهت توحيد و امامت يعني
رهبري پديده در جهت توحيد و عدالت يعني رساندن مسير درجهت توحيد ضرورت
مستمر است و فقط حركت در جهت توحيد است كه پديده را به طور نسبي بهسرانجام
تضاد ناپذير ميرساند و در آن سرانجام است كه قيامتوحیدی - تضاد ناپذير همچون جهشي رخ ميدهداين جهش
در حقيقت يك قيام مستمري است كه ناظر و تماشاگر سرانجامهاي قبلي آن را
نميبيند ودر اين قيام است كه پديده به طور طام تضاد ناپذير خواهد شد در
معاد در آن قيام تضاد ناپذير استكه پديده به طور قطعي قائم بر
قوانين عام هستي خواهد شد
از اينرو هويت پديده ثابت و يگانه ونظامش مستقل
و برابری رهبري برآيند نيروهاي محركهاش
ازاد و سازنده و مسيرش مسير كمالجوئي مستقيم خواهد بود. در نتيجه سرانجام
پديده خودش يعني جهت حركت بقاء بر هويت درسرانجام كمال مطلوب خويش
است و در اين جهت حركت پديده در ابعاد و شتاب خود ميل بهبينهايت
خواهد كرد! اما تا آن سرانجام تضاد همواره ممكن است بدين دليل است كه
مبارزه با تضاد امر واقع مستمري است
و براي اينكه يك نيروي قيامگر
(يعني برپاكننده اصول عام) به وجود آيد بايدگروهي از انسانها باشند كه در
فكر و عمل تابع اصول عام باشند يعني بتوانند آينده را در موازينحاكم بر
روابط دروني و بيروني خود متجلي و حال كنند تا بتوانند به عنوان الگو
انسانها را به حركت درآورند اگر غير از اين كنند حداكثر تبدّلي كه ممكن است
در جامعه رخ دهد رفتن يك موازين غلط، وجايگزيني موازين غلط ديگر است كه
در محتوا همانند ولي در شكل متفاوتند
و علت تبديل تمامنيروهاي قيام گر به
طغیانگر يكي نداشتن اصول و موازين هدایت فكری و دیگری بر فرضداشتن متعهد نبودن بدان است از اينرو ابزارانحراف قرار دادن دين و مله اولين
قدم در تبديل نيرويقيامگر به نيروي طغیان گراست مرض و آفت همه قيامهاي
طول تاريخ بشري همين بوده و خواهد بودانحرافات صدر اسلام نيز چيزي جز دومي
نبود
بنابراين بايد ديد كه يك نيروي
اجتماعي در چهجهتي حركت ميكند نتيجه اينكه با شناخت جهت حركت ميتوان
سرانجامهاي پديده پي برد اتخاذهر جهتي در سرانجامي كه پديده پيدا ميكند
اثر تعيينكننده دارد و همانسان كه اين سرانجامها بهنوبه خود در جهت حركت
موثر واقع ميشود حركت در جهت شرك به از خودبيگانگي (و فناء) و حركتدر جهت احدیت
به سرانجام با خود يگانگي (وبقاء) يعني
به توحيد كمال مطلوب رسيدن ميانجامد.
معاد: اصل و قانون عام هستی و حرکت در
جهت بقاء در سرانجام كمال مطلوب است.
بسم الله الرحمن الرحیم
حقیقت لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ بر پایه
اصول سنت الله
عرفان بر حق و برابری در حقوق
انسان فقطبر پايه اصول دين و ملّه امكان دارد و در نتيجه
اصول پنج گانه دين و مله - فلسفه و منطق (تاويل ـتفسير ـ اجتهاد و
فتوا) است و از طرفي ديگر با توجه به اينكه استقلال و ازادی و کمال جوئی هدف انسان است لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ دراصول عقل
باید رعايت شود
سوره 24 این 35
اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ
وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي
زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ
مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا
شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ
نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاء وَيَضْرِبُ اللَّهُ
الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ ﴿35﴾
خداوند نور آسمانها و زمین است
مثل نور او مانند بنیانی (سامانه ای) است که در اوست روشنائی دهند(واحد الاحد = الله وواحد التوحید یعنی مخلوقات ) –روشنائی
دهند در شیشه است(باعث الله و بعثت در مخلوقات ) – شیشه گویا اینکه او سیاره درخشانی است(امام
الله و امامت در مخلوفات ) – که سوخته می شود از درخت مبارک زیتونی (عادل
الله و عدالت درمخلوقات )که نیست شرقی ونیست غربی (عاید الله و معاددر مخلوقات )– نزدیک می شود که روغنش شعاع
افکند و اگر که مس نکرد اورا آتشی(وحی والهام نورالله
بر هستی و انسان )- نوری است بر نوری (عرفان نور مطلق = الله عرفان نورنسبی مخلوقات )– هدایت می کند خداوند برای نورش( قانون هستی= سنت الله ) کسی را که می خواهد - و می زند خداوندمثلهارا برای
مردم و خداوند به هر چیزی عالم است
1= نه - به فلسفه و منطق جدلی
مارکسیستی بی خدائی و اصول جهانبيني آن يعنی (تضاد ـ حركت و تغيير ـ تاثير متقابل
ـ تغييرات كمي به كيفي ـ نفينفي)
2= و نه غربي يعني نه به
فلسفه و منطق صوری ارسطوئی با خدای محدود و اصول جهانبيني آن يعني
(علت و معلول ـ قوه و فعل ـ ضرورت و
امكان - ـ جوهر وعرض ـ تصور و تصدیق- رابطه نسبت های چهار گانه - تقسیم
ثنائی - جدول نسبت های احکام -قیاسهای صوری وقیاس استثنائی)
3= ونیز نه غربی نه به تصوف همه
خدائی واصول جهانبيني آنيعني (تضاد
عقل با عشق – تضاد ایمان با شریعت – صلح کل - وحدت وجود و موجود –
فنا فی الله و بقاء بالله ) ميباشد
4=و آري به دين خالص الهي
يعني آري به اصولسنه الله که اصول
دین همه انبیاء بوده است که اسلام
به معنی خود کلمه یعنی سالم زندگی کردن با دیگران عمل به (توحيد ـ بعثت ـ امامت و عدالت و معاد) است
در پایان این قسمت یاد اوری می کنیم که میزان استنباط و اجتهاد در قران و امرهای واقع علم اصول فقه حق و حقوق انسان است که اصول سنه
الله می باشد وبنا بر دستور محمد و ال قیاس باطل و حرام است
1-كتاب تفسير سيوطى الدرالمنثور ج 2 ص 141
قال الله تعالى لِرسول الله فى المعراج _ ما آمَنَ بى
مَنْ فَسَّر برايه كلامي و ما عرفنى من شبّهنى بخلقى _ و ما على دينى من
استعمل القياس فى
دينى.
گفت خدا به رسولش در
معراج-ایمان نیاورد به من کسی که تفسیر کرد به رایش کلام مرا ونشناخت مرا کسی که
تشبیه کرد مرا به خلقم-ونیست بردین من کسی که بکار برد قیاس در دین من .)
2-وسائل الشیعه جلد 18 : صفحه 25
امام صادق (ع) میفرماید:
نهی رسول الله عن الحکم بالرأی و القیاس و قال
اول من قاس ابلیس و من حکم فی شی ء من دین الله برأیه فخرج من دین الله
رسول خدا (ص) از حکم کردن به
قیاس باز داشته و فرموده است: اول کسی که قیاس کرد شیطان بود و هر کس در چیزی از
دین خدا با رأی خود حکم کند، از دین خدا خارج شده است
3-حضرت امام صادق ( ع ) کلامى دارد
که مى فرماید :
وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی، ج 19، ص 268،.
ان
الدین اذا قیست محق
اگر در دین قیاس بشود دین از بین مى رود
4 – ألوسائل، ج 18، ص 25
على علیه السلام مى فرماید : من نصب
نفسه للقیاس لم یزل دهره فى التباس
هر کس خودش را با قیاس آشنا سازد
همواره زندگی اش در اشتباه خواهد بود .
5 – إكمال الدين: 324 ب31 ج9.
على بن الحسین ( ع ) مى فرماید
إنَّ دين الله لا يُصاب بالعقول
الناقصة والآراء الباطلة والمقاييس
الفاسدة لا يُصابُ إلاّ
بالتسليم فمن سلَّم لنا سَلِمَ، ومن اقتدى بنا هُدِي، ومن كان يعمل بالقياس والرأي هلك
همانا دین خداوند صحیح نمی شود با عقل های ناقص و اراء باطل و
قیاس های فاسد تصحیح نمی شود مگر با تسلیم
(به معلمین اصول حق )پس کسی که تسلیم بر ما شد سالم
ماند و هر کس اقتدی به ما کرد هدایت یافته شد و هر کس به
قیاس و رای عمل کرد هلاک شد
6 - کتاب وسائلالشیعه (27 /46) در روایتی از امام
صادق (عليه السَّلام)
فَقَالَ لِأَبِي حَنِيفَةَ: اتَّقِ اللَّهَ وَ
لَا تَقِسْ فِي الدِّينِ بِرَأْيِكَ فَإِنَّ أَوَّلَ مَنْ قَاسَ إِبْلِيسُ.
امام صادق به ابو حنیفه گفت تقوا ی خدا را داشته باش و قیاس نکن به رای
خودت - پس همانا اولین کسی که
قیاس کرد
ابلیس بود
چگونه با مقیاس علم اصول فقه حق و حقوق کتابی
الهی ایات قران را تبیین
کنیم
1- اصل اول توحید = هر پدیده تکوینی راباید
مجموعه ای از اجزاء د ر نظر گرفت
که اجزا نسبت به همدیگر نسبی و فعال
هستند و در مجموعه ای شورائی همکاری می کنند و هویت پدیده را بوجودمی آورند
بنا بر این قدم اول شناخت پدیده
شناخت مجموعه روابط اجزا درونی
و بیرونی ان است از اینرو هر آیه تدوینی قرآن
هم مجموعه ای از کلمات است که نسبت بهم دیگر فعال هستند و همکاری می کنند و با آیات دیگری هم که در این موضوع هستند
رابطه دارند بنابر این هم در درون آیه و هم در بیرون آیه اصل توحید باید حاکم باشد
یعنی معنی ایه باید هم در درون و هم با آیات دیگر تضاد نداشته باشد
2-بعثت = نظام
خود جوش درون هر پدیده است از
اینرو نظام درونی هر آیه هم بیانگر توحید
اجزاء آن باید باشد و کلمات نباید همدیگر را تخریب کنند بلکه باید
سازدنده همدیگربوده باشند
3-
امامت = رهبری درونی و ذاتی هر پدیده است
از اینرو روابط درونی کلمات یک آیه
هم باید
هدایتگر همدیگر باشند برای رسیدن به یک مسیر قرار می گیرند
از اینرو
4-عدالت
= عدالت
همان تعادل درونی اجزاء پدیده
است که
هر جزئی در مکان خود نسبت به اطراف خود رابطه اکمال متقابل دارد بنابراین کلمات هم باید در جایگاه خود و در معنی خود قرار گیرند
تا آیه در یک مسیر تکاملی معنی یابد
5-
معاد = یعنی هدف نهائی که هر پدیده ای در هستی خود دارد و آن رسیدن به کمال مطلوب
است - از اینرو در یک آیه هم هدف نهائی بدست دادن معنی توحیدی ایه است
که از مبداء توحید شروع شده وبه
هدف توحیدی متعالیتر برسد- یعنی
اگر این آیه روابط دو انسان
رابخواهد تبیین کند رابطه -
رابطه توحیدی باشد تا مجموعه
روابط بیانگر تقیه – تعاون – جاذبه – و حفظ -همدیگر
بوده و جامعه مفهوم توحیدی
که پر از محبت به همنوع است را حکم
می دهد و جامعه ای که با چنین قوانینی
سامان می گیرد جامعه توحیدی است
که با
چهار اصل دیگر که همگی موازین حق
و حقوق هستند در جامعه روابط بر پایه حق برقرار می شود
-جامعه در کلیت خود جامعه حقوقمدار می شو د و چون
علم اصول فقه بوجود آورنده ذات هر انسان است
پس حقوق انسان در ذات او است و حقوق ذاتی - دادنی و گرفتنی ویا تمرین کردنی نیست خود بخود هستی دارد و حقوق وضعی هم در قانون گذاری باید تابع حقوق ذاتی انسان باشد – و یادمان نرود این اصول بعنوان - علم اصول فقه در مغز انسا نها باید قرار گیرد نه در
دولت واگر در جامعه ای قانون اساسی بر پایه حقوق بشر قرانی
نوشته شود ان جامعه بخواهی نخواهی الهی است ومردم ان خلیفه الله
هستند و جامعه بدون سوء استفاد از نام یک
دین بر علیه ادیان دیگر بهشت
حقوق انسان و استقلال و آزادی و
کمال جوئی و کرامت انسانی می شود
بنام خداوند تکینگی علم فیزیک =
یگانگی = توحید
ادامه مقاله
چرا کسی نمی تواند کتابی مانند
قران بیاورد ؟
تکینگی هست پس خداوند هست واین
خداوند در قران مردم را به مسابقه دعوت می کند که اگر می توانید کتابی مانند قران
بیاورید باید پرسید ایا خداوند نمی داند که انسا ن دهانش را باز می کند و سخن می
گوید و اگر همین سخنان را بنویسند میلیونها کتاب می شود و داستان نویس ها تا کنون
میلیونها کتاب مانند قران را نوشته اند ااگر منظور خداوند این بوده باشد کاملا خدا
در اشتباه است و نمی تواند اصلا خدا باشد پس چه منظور دارد اینجاست که باید به اصل
موضوع می رسیم وان این است که خداوند خالق است و این هستی را خلق کرده است و برای
هستی قانونی دارد که بر پایه ان جهان را که کتاب تکوینی خداوند است و کتاب قران را
که کتاب تدوینی خداوند است خلق کرده است و هیچ موجودی نیست که خارج از قانون خدا
هستی داشته باشد و هر چیزی هم که ما انسانها می سازیم ناچاریم از ان قانون هستی
پیروی کنیم بدون پیروی از قانون هستی انسان نمی تواند یک موجود کوچک یا یک جمله
اداء کند در نتیجه انسان بمحض اینک که دهانش را باز کرد به سخن گفتن باید با
استفاد از قانون خداوند سخن بگوید و اگر این قانون را کنار بگذارد نه تنها یک کتاب
بلکه حتی چند فصل از یک کتاب را هم نه بلکه حتی یک ایه (یک جمله ) را هم نمی تواند
بیان کند منظور خداوند این است یعنی هر سخنی که انسان بگوید بر طبق قانون هستی که
از قبل در این جهان خداوند قرار داه است سخن گفته می شود و خارج از قانون هستی که
خداوند در هستی قرار داده نمی تواند کلمه ای رابگوید این قانون- قانون ذات هستی
خود خداوند است که در درجه مطلقه در خود خداوند است و برای اینکه ثابت کند همه چیز
را من خلق کرده ام قانون وجود خود را در درون هر پدیده ای قرار داده است و اگر ما
بخواهیم با در ارتباط قرار دادن مخلوقان خداوندیک پدیده جدیدی را ایجاد کنیم ما هم
باید طبق ان قانون وعمل کنیم و الا نمی توانیم اختراع و اکتشاف جدیدی در طبیعت
داشته باشیم خداوند وقتی می گوید نمی توانید مِّن دُونِ اللّهِ- بدون کمک گرفتن از
خدا چیزی را بوجود اورید این را می گوید هر کاری کنید در قانون من عمل می کنید
اگراز قانون من کمک نگیرید همه مخلوقات دارای شعور را هم جمع کنید یک جمله را نمی
توانید از دهان خود خارج کنید چه برسد که کتابی را بنویسید و تمام کتاب های جهان
هم با تبعیت از همان قانون هستی نوشته شده است و این قانون خداوند چون در ذات
انسان است انسان اتوماتیک این قانون را بکار می برد بدون اینکه حتی به ان قانون
خود اگاهی داشته باشد چون این قانون در ذات انسان است و وانسان نمی تواند ان قانون
را از درون خود محو کند اگر چنین کند خود انسان نیست می شود ابتداء ترجمه ایاتی را
که خداوند تهدید می کند که هیچ بشری نمی تواند کتابی بدون کمک خدا اورد که مانند قران
باشد در اصول نه تنها قانون وجود خود کتاب باشد بلکه قانون هستی تمام موجودات جهان
هم باشد
طور
أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَل لَّا
يُؤْمِنُونَ ﴿33﴾
یا می گویند – گفتار بافی کرد او(
محمد ) – بلکه ایمان نمی آورند (تصدیق نمی کنند حق و حقوق انسان را )
فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِّثْلِهِ إِن
كَانُوا صَادِقِينَ ﴿34﴾
پس باید بیاورند - کلامی مانند او
را(در اصول-قانون هستی و راهنمای حق و حقوق باشد ) چنانچه بودند راستگویان
اسری
قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنسُ
وَالْجِنُّ عَلَى أَن يَأْتُواْ بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ
بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا ﴿88﴾
بگو البته چنانچه اجتماع کردند
انسانها و جنها براینکه بیاورند مثل این قرآن را( که در اصول-قانون هستی و راهنمای
حق و حقوق باشد ) – نمی آورند به مانند او را (اصول-قانون هستی و راهنمای حق و
حقوق و ... ) و اگر بودند بعضیشان برای بعضی پشتیبان .
شرح= در اینجا اوردن یک کتاب را
مطرح می کند و چون می داند نمی توانند بیاورند تخفیف می دهد به ده سوره
سوره هود
أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ
فَأْتُواْ بِعَشْرِ سُوَرٍ مِّثْلِهِ مُفْتَرَيَاتٍ وَادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُم
مِّن دُونِ اللّهِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ
﴿13﴾
یا می گویند بافت به دروغ او را (
قرآن را ) – بگو پس بیاورید ده سوره ای (که در اصول-قانون هستی و راهنمای حق و
حقوق و ... ) مانند او را بافته شده های ( به دروغ باشد ) و دعوت کنید ( به کمک )
هر کسی را که توانستید از غیر خداوند – چنانچه بودید راستگویان .
شرح = و دو باره چون عجز انسان بر
خدا معلوم است به یک سوره تخفیف می دهد
وَإِن كُنتُمْ فِي رَيْبٍ مِّمَّا
نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُواْ بِسُورَةٍ مِّن مِّثْلِهِ وَادْعُواْ
شُهَدَاءكُم مِّن دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ ﴿23﴾
و چنانچه بودید در شکی از آنچه که
نازل کردیم بر پرستنده ما (محمد «ص» ) پس بیاورید سوره ای (بخشی ) از مانند او (که
در اصولش قانون هستی و میزان شناخت حق و باطل و نفاق و موازین اجتهاد و اختراعات
باشد) - و دعوت کنید شاهدانتان را (که با شما هم عقیده اند ) از غیر خداوند را (
که بر پرستنده خود محمد «ص» اصول قانون هستی و میزان شناخت حق و حقوق و باطل و
نفاق را داه است ) چنانچه بودید راستگویان.
شرح = ودر اینجا سخن اخر را می
اورد که
فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن
تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ
أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ ﴿24﴾
پس چنانچه نکردید و هرگز نمی کنید
(چون اصول قانون هستی وراهنمای شناخت حق و باطل و نفاق را فقط خدا قرار داده است )
پس حفظ کنید (با ایمان آوردن به اصول قانون هستی و راهنمای شناخت حق و حقوق –
خودتان را از ) آتش آنکه سوختش مردم (اهل باطل کسانی که از اصول حق و حقوق پیروی
نمی کنند ) و سنگها ( بتها- زغال سنگها و غیره و ...) است.آماده کرده شد برای
کافران (انکار کنندگان اصول قانون هستی و راهنمای شناخت حق و حقوق و.... )
شروع بحث
در اینجاست که می فهمیم برای نوشتن
یک کتاب اصولی لازم است و بدون داشتن اصول- کتاب هستی پیدا نمی کند و اگر کسی
توانست اصول قانون هستی را که خداوند در جهان قرار داده است را کنار بگذارد و
اصولی را اختراع کند که من دون الله (به غیر از قانون خداکه عبارت است از توحید –
بعثت – امامت – عدالت – معاد باشد ) و بتواند کتابی بنویسد که اصول ان قانون هستی
باشد در ان صورت کتابی مثل قران اورده است که اصول ان قانون هستی است و الا هر چه
بنویسد اما در اصول تابع پنح اصل قران باشد فقط از قران تبعیت کرده است و چیزی من
دون الله نیاورده است و کسی که بتواند قانون هستی بغیر از اصول دین را بیاورد می
تواند بگوید خدا نیست همچنانگه مارکس برای اثبات بی خدائی فلسفه ومنطق مارکسیسم را
اورد که درست بر عکس قانون خداوند بود ولی هم علم و هم تجربه قانون هستی نبودن ان
را اثبات کرد و بطلان ان بر همه ثابت شد و قانون خدا هم با علم و تجربه ثابت شد که
قانون هستی است و تمام کتب انبیاء از جمله در ریگ ودا و در اوستا و در تورات و در
انجیل و در قران 5 اصل قانون هستی بیان شده است از اینرو بود که مارکس پایه قانون
خود را را بر عکس ادیان گذاشت که قانون هستی را توحید می دانند و هر پدیده را
مجموعه ای از اجزاء می دانند که به توحید رسیده اند و دارای نظامی منبعث از
هماهنگی و همکاری تمام اجزاء خود است و با مشارکت جمعی همه اجزای خود دارای امامت
و رهبری شورائی هستند که پدیده را در مسیر عدالت که مسیر کمال جوئی است حرکت می
دهد تا در هر مرحله به سرانجامی می رسد که نسبت به سر انجامهای قبلی خود به معاد
یعنی هدف ان بوده است مارکس گفت تضاد قانون هستی است ود ر ذات همه پدیده ها تضاد
ذاتی وجود دارد درنتیحه حرکت نتیجه تضاد درونی پدیده است و جهان دیگر به خدا نیاز
ندارد و تاثیر متقابل ضدین و نفی نفی اجزاء و جهش یکی از انها- سبب سلطه یکی بر
دیگری می شود - بیچاره فکر کرد کار خدا را تمام کرده است وکتابی اورده است که نه
مثل کتب دینی بلکه بهتر از انها است اما گذشت زمان ثابت کرد که تضاد قانون مرگ است
هر پدیده ای دچار تضاد شد از هستی ساقط می شود و تاثیر متقابل ضدین بر هم تخریب
همیشگی را ببار می اورد و دو طرف - نفی درنفی انقدر همدیگر را تخریب می کنند تا
یکی بر دیگری با یک جهش بزرگ غلبه کند و سلطه را براو قرار کند اما با بر قراری
سلطه تضاذ چون قانون هستی فرضی او بود از میان نمی رود اگر از بین برود پدیده دیگر
هستی نخواهد داشت البته بقول مارکس - و استمرار تضاد در حالی که یکی بر دیگر مسلط
است سلطه گری و استبداد در جامعه انسانی را ابدی می کند انسان هر گز با وجود تضاد
و سلطه - روی ازادی و استقلال را و حقوق مداری را نخواهد دید و همان شد که شد
تا با از بین رفتن مارکسیسم کمی از تضاد ها در جوامع زیر سلطه قانون بی خدائی
مارکسیم کاسته شد اما تا وقتی که جوامع به توحید درونی نرسند ازادی و استقلال و
حقوقمداری و در یک کلمه حقو ق انسان بطور کامل عملی نخواهد شد پس قران که قانون
هستی را توحید می داند با قوانین بی خدائی مبارزه می کند راه حقوق انسان و ازادی و
استقلال و کمال جوئی را بروی انسان موحد می گشاید و قانون توحید هر گز باطل نمی
شود بلکه این قانون بی خدائی بود که باطل شد و امروز ما به حقانیت قران که بر پایه
توحید نوشته شده است بیشتر یقین اوردیم و کسی نمی تواند کتابی بیاورد که اصول ان
مثل قران قانون هستی باشد و قانون ازادی و استقلال و کمال جوئی و قانون حقوق بشر
باشد و اصول ان بر پایه توحید نباشد در نتیجه تضاد معیار باطل است که باطل هم شد
بنا براین اگر کسی کتابی بنویسد که اصول ان همان توحید و بعثت و امامت و عدالت و
معاد باشد یا شبیه ان باشد تاز ه از قران پیروی کر ده است و قران ما را تشویق می
کند که در همه گفتارمان و نوشتن مان و عمل کردنمان بر پایه قانون توحید که قران
عرضه می کند عمل کنیم کسانیکه کتاب های توحیدی می نویسند تابعان قران هستند چه
بدانند چه ندانند پس چه کسی می تواند من دون الله (بدون قانون توحید ) قانونی را
برای هستی وضع کند که بتواند تمام هستی را بر مبنای ان تفسیر کند هر گز کسی نمی
تواند چون کسی خالق جهان نیست مگر الله- که قانونش توحید است و قانونش تا جهان هست
ساری و جاری می باشد پس اگر کسی جمله ای اورد که در ان توحید بعثت امامت عدالت و
معاد نباشد اما جمله هستی یابد توانسته است یک ایه بیاورد که مثل قران قانون درونی
ایه (جمله ) قانون هستی جهان هم باشد و می تواند بگوید دیگر خدا نیست و یا اگر یک
پدیده ای را در جهان پیدا کند که اصول قانون هستی خداوند در درون ان نباشد می
تواند بگوید خدا نیست و قران را شکست داده است مارکس تمام جملاتی که در کتاب خود
نوشته بر پایه قانون توحید نوشته چون اگر جمله در درونش توحید نباشد اولا هستی نمی
یابد ثانیا معنی نخواهد داشت او غافل از ان بود که با قانون توحید کتاب می نوسید
تا توحید را بعنوان قانون هستی نفی کند و این تناقض است به همین دلیل هم بود که
نابود شد چون کتابش نتوانست مثل قران باشد و هیچ کس دیگری نمی توان بدن قانون
توحید یک جمله هم بنویسد این است ان تهدید قران که هر گز نمی توانید جمله ای هم
بنویسید شما جمله ای بنویس که توحید درونی درجمله نباشد ایا معنی خواهد داشت
سوره ماده گاو
فَإِن لَّمْ تَفْعَلُواْ وَلَن
تَفْعَلُواْ فَاتَّقُواْ النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ
أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ ﴿24﴾
پس چنانچه نکردید و هرگز نمی کنید
(چون اصول قانون هستی وراهنمای شناخت حق و باطل و نفاق را فقط خدا قرار داده است )
پس حفظ کنید (با ایمان آوردن به اصول قانون هستی و راهنمای شناخت حق و حقوق –
خودتان را از ) آتش آنکه سوختش مردم (اهل باطل کسانی که از اصول حق و حقوق پیروی
نمی کنند ) و سنگها ( بتها- زغال سنگها و غیره و ...) است.آماده کرده شد برای
کافران (انکار کنندگان اصول قانون هستی و راهنمای شناخت حق و حقوق و.... )
شرح -هر گز نمی توانید همچنانکه
خود قران می گوید پس همچنانکه ما می گوئیم قران راباید بر پایه قانون درونی خود
قران باید ترجمه و تفسیر کرد تا معنی حقیقی ان بدست اید اگر کسی قران را با قانون
های جعلی و فرضی خود تفسیر کند قران را تحریف کرده است مثل روحانیت که با قانون
فلسفه ومنطق ارسطوئی که در اصل ان هم بر پایه تضاد است تفسیر کرده است و دینی را
به مردم عرضه کرده است که ضد اسلام است علت جهل و خرافه بودن اسلام روحانیت در اصولی
است که به عنوان داوری کننده ایات عمل کرده است و ایات را بجای اینکه با قانون
هستی جهان که همان قانون هستی قران هم هست تفسیر کنند با قانون مرگ و ضد رشد وضد
تکامل ارسطوئی ترجمه و تفسیر کرده است از اینرو قران کسانی راکه عقل خود را از
قانون هستی محروم می کنند از حیوان هم پست تر می داند چون حیوان در ذات خود هیچ
خطائی نمی کند پس اصلا پست نیست اما انسانیکه خداوند به او عقل داده و اصول
راهنمای توحید حق را هم داده اما عقل را با محروم کردن از اصول رهنمای توحیدی حق
تعطیل می کند از حیوانات هم پستتر می شود به این انسانها است که قران می گوید
سوره جمعه
مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا
التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا
بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا
يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ ﴿5﴾
مثل آنانکه حمل کرده شدند تورات را
– سپس حمل نکردند او را (به اصول راهنمای توحیدی حق و حقوق دران عمل نکردند ) –
مانند مثل خر است که حمل می کند نوشته هایی را – آسیبدار شد مثل قوم – آنانکه
تکذیب کردند آیات خداوند را(که تبیین کننده حقوق میان مردم است ) – و خداوند هدایت
نمی کند قوم ظالمان را
شرح – باید توجه داشت که خر بعنوان
خر بودن حیوان محترمی است و نفهمیدن برای خر هیچ عیبی نیست چون عقل ندارد اما برای
انسان که دارای عقل است وقتی محتوای کتابی را که بیانی از حق و حقوق انسان است
نفهد خود را که انسان است از درجه خر بودن هم پاین تر تنزل داه است و این برای
انسان عیب است و اینها کسانی هستند که بدون فهمیدن محتوای کتا ب ان را با جهل خود
تکذیب می کنند و کافران هم از بدترین موجودات هستند چون حق و حقوق انسان را انکار
می کنند
سوره انفال
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللّهِ
الَّذِينَ كَفَرُواْ فَهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ ﴿55﴾
همانا شریرترین جنبندگان نزد
خداوند – آنانند که کافر شدند(به حق و حقوق مردم) پس ایشان ایمان نمی آورند ( به
تصدیق حق و حقوق انسان ).
شرح – و نیز انسانهای که خود را
فرزند خدا یا نماینده خدا قرار می دهند تا بر مردم حاکمیت یابندمثل خامنه ای نیز
از بدترین انسانها هستند چون اصول راهنمای حق و حقوق انسان را عمل نمی کنند و مردم
را برای اطاعت مطلقه خود سر کوب می کنند
سوره توبه
وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ
اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِكَ قَوْلُهُم
بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ
اللّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ ﴿30﴾
و گفتند یهود که عزیر فرزند خداوند
است و گفتند نصاری که مسیح فرزند خداوند است -آن است گفتارشان بدهانهایشان – شبیه
می کنند ( خودشان را ) به گفتار آنان که کافر شدند(انکار کردند حق و حقوق را و خود
را نماینده خدا کردند ) از قبل - کشت ایشان را خداوند(زنده های مرده اند ) – چگونه
منحرف می شوند .)
شرح = همین کفار کسانی هستند که به
هیچ وجه به سخن حقی گوش نمی دهند و اگر هم گوش کنند گویا صدای بی مفهومی را می
شنوند مثل بانگ مثلا خروسی را می شنوند که برای شان نامفهوم است اینها خود را به
کری می زنند و گویا این سخن گنگ است ونمی فهمند و حقیقت را با چشم عقل که هیچ - با
چشم سر هم نمی بینند اینها هم کافر یعنی انکار کننده حق و حقوق مردم هستند
سوره بقره
وَمَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ
كَمَثَلِ الَّذِي يَنْعِقُ بِمَا لاَ يَسْمَعُ إِلاَّ دُعَاء وَنِدَاء صُمٌّ
بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لاَ يَعْقِلُونَ ﴿171﴾
و مثل آنان که کافر شدند ( انکار
کردند اصول حق و حقوق را ) - مانند است به مثل آنکه - بانگ می زند به آنچه که( مثل
حیوان) نمی شنود مگر دعوت کردنی و ندائی را (کافران به حقوق مردم هم) - کرانند (
نمی شوند) گنگانند ( سخن نمی گویند) کورانند ( نمی بینند) پس ایشان تعقل نمی کنند(
عقل و اصول راهنمای توحیدیان را تعطیل کرده اند )
سوره انفال
إِنَّ شَرَّ الدَّوَابَّ عِندَ اللّهِ
الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لاَ يَعْقِلُونَ ﴿22﴾
همانا تباهترین جنبندگان نزد
خداوند کرانند -گنگانند – آنان که تعقل نمی کنند(خرافه گرایند ) .
شرح - بالاخره خداوند کسانی را که
عقلانیت و خرد گرائی را کنار گذاشته اند و به اصول راهنمای توحیدی حق و حقوق هم
توجه نمی کنند بدترین جنبنده نام می دهد کسی که به عقل و منطق عقلی و قانون هستی و
حقوق هیچ کاری ندارند و به اینها می گوید اف برشما که بدلیل عدم کار برد عقل که
پدیده های طبیعت و یا کل جهان را خدا تصور می کنیدو مطلق انیدش و مطلق گرا می شوند
و فرقشان با عر بهای جهالی در ایناست که بت های انها کوچک بود ولی بت اینها کل
جهان را است که بر خلاف علم که ثابت کرده است جهان نسبیت است ان را مطلق تصورمی
کنند و بت می پرستند و به جهل و خرافات عمل می کنند
سوره انبیاء
أُفٍّ لَّكُمْ وَلِمَا تَعْبُدُونَ
مِن دُونِ اللَّهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ ﴿67﴾
اُفّ برای شما(مشرکان مطلق تراش و
خود مطلق بین- مستبد که جهان یا خود را مطلق تصور می کنید ) و برای آنچه که پرستش
می کنید از غیر خداوند را – آیا پس تعقل نمی کنید ( خرافه گرا هستید )
شرح = اینها کسانی هستند که پیرو
اصول راهنما ی توحیدی قانون هستی و حق و حقوق - شدن را کسر شان خود می دانند اینها
هیج سخنی را گوش نمی کنند و برای هیچ امری تعقل نمی کنند نمی شود گفت به اینها
حیوات چون مقام حیوان بالاتر از اینها است اینها پاینتر از حیوانت هم هستند و بالاخره
هوس خودشان را مطلق می کنند وهوس خود را علاوه بر اینکه خدای خود قرار می دهد و
مطلق العنان مستبد و دیکتاتور می شوند بلکه بزور دیگران هم بپرستش خود مجبور می
کنند ومردم باید دست وپای اینها را ماچ کنند که افتخار داده اند که بر مردم حکومت
می کنند همه این گروهای که نام برده شد به هیچ اصولی و قانون هستی پایبند نیستند
گویا اینکه خالق جهانند در صورتی که خالق جهان برای جهان قانونی گذاشته که هر گز
خود از ان تخطی نمی کند اما این مطلق گرایان خود خدابین هر لحظه ممکن قانون قانونی
را صادر کنند و حتی به فرامین خود هم پایبند نیستند این نتیجه بی خدائی و خود
خدائی و بی قانونی که خود را با قانون هستی تطابق نمی دهند و تمام قوانین هستی را
که خداوند در هستی قرار داد ه زیر پا می گذارند و اینها هستند که می توانند هر
لحظه قران (کتاب جدیدی ) هم نازل کنند و تمام قول و فعلشان بر پایه تضاد استوار
است و در نهایت به جهنم دنیا و اخرت نائل می شوند امثال مبارک -و قذافی -و اسد -
-و خامنه ای - استالین - وخروشچوف - ومائو- و صدام و ملک عبد الله و .....اینها
هستند
سوره فرقان
أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ
هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا ﴿43﴾
آیا دیدی کسی را که گرفت الهش
(مطلقش)را هوسش - آیا پس تو می شوی بر او وکیل
أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ
يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ
سَبِيلًا ﴿44﴾
یا حساب می کنی همانا اکثرشان می
شنوند یا تعقل می کنند – نیستند ایشان مگر مانند انعام (گاو –گوسفند-
شتر- بز و ...) بلکه ایشان
گمراهترند جهت (قانون حق و حقوق انسان)را
شرح- این دسته از ایات به کسانی می
پردازد که قران را خرافی و اصول قانون هستی و اصول راهنمای توحیدی حق و حقوق انسان
را پوچ می دانندو هر لحظه هم می توانند کتاب جدید ی پر از تناقض بهتر از قران هم
بنویسند اما با چه اصولی با اصل تضاد که تا خدا نفی شود و اینها بتوانند بر مردم
خدائی کنند و می بینی که مثل گله های حیوانان این مستبدان می ایند و می روند اما
قانون هستی که قران بیان می کند ماندگار است و توحید قانون حاکم بر قران که بر کل
هستی هم حاکم است و کسانی که قانون تضاد و مرگ را می اورند البته بدست همین قانون
نفله می شوند تضاد قانون هستی نیست قانون مرگ ونابودی است پس کسانی که بی خدا ئی
را تبلیغ می کنند در واقع خود خدا هستند و چون حقیقتا مطلق نیستند وعلم فیزیک ثابت
کرده که جهان نسبیت است پس دروغگو هستند و دروغ پایه های دیکتاتوری انها است و
اینها هستند مثل رژیم ایران که ضد توحید می باشد در اخر سخن باز کلام خدا را یاد
اوری می کنم اگر کسی توانست فقط یک جمله بیاورد که قانون توحید بعثت – امامت –
عدالت – معاد بر ان حاکم نباشد توانسته است قران را شکست داده مارکس تلاشکرد اما
هنوز کس دیگری تلاش نکرده لطفا بقول قران جن (نیرو های نادیده ) وتمام انس را به
کمک بگیرد اگر توانستید یک ایه= یک جمله بنوسیسد که دارای قانون هستی جدید و کتاب
جدید خالی از توحید و بعثت و امامت و عدالت و معاد باشد در ان صورت خدا نیست و شما
کتابی مثل قران که اصولش قانون هستی است نوشته ای و قران را باطل کرده ای
ادامه بحث در تبیین ایاتی که منتقد
ایراد گرفته است و ادعا کرده که من می توانم ایاتی مثل قران بیاورم
اول ترجمه صحیح ایه را بر پایه
فلسفه ومنطق توحیدی می گذارم سپس شرخ مختصری داده می شود
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ
قَاتِلُواْ الَّذِينَ يَلُونَكُم مِّنَ الْكُفَّارِ وَلِيَجِدُواْ فِيكُمْ
غِلْظَةً وَاعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ مَعَ الْمُتَّقِينَ ﴿123﴾
ای آنان که ایمان آوردید( به توحید
و برابری در حقوق ) - نبرد کنید آنان را که نزدیکند به شما از کافران ( از منکران
حق و حقوق انسان ) و باید بیابند در شما غلظتی را – و علم داشته باشید همانا
خداوند با متقین ( حفظ کنندگان اصول راهنما حق و حقوق ) است .
اما ایه شما
آیه زمینی شما :
يا ايها العاقلون لا تقتلوا الذین
یلونکم من المخالفين وليجدوا فيكم رحمة و الانسانیه واعلموا ان الله مع العادلين.
ای خردمندان، کسانی از مخالفان که
در نزد شمایند را نکشید! تا در شما ترحم و انسانیت را بیابند. و بدانید که خداوند
با عدالت پیشگان است!
شرح -اما ایه زمینی شما- اولا در
اشتباه هستی ایات قران فقط آسمانی نیست چون خداوند فوق مکان و زمان است در نتیجه
فهم شما از خدا شرک است چون شما خدا را محدود و فقط در اسمان قرار دادی پس وجودی
که شما ان را خدا می نامی اصلا خدا نیست - خدا مطلق است و در همه مکانها و لا
مکانها و زمانها حضور دارد و ایات قران الهی است نه اسمانی ونه زمینی - اما ایه
ایکه ساخته ای اگر موافق با اصول هستی و اصول قران باشد شما فقط بر پایه اصول قران
سخنی را گفته ای که حق است و خداوند هم از ما خواسته که همه سخنان و عمل ما موافق
اصول دین باشد از این ایات باید بی شمار گفت و عمل کرد در ان صورت شما ایه جدیدی
نیاورده ای بلکه طبق اطاعت از قران سخن حقی را بر زبان جاری کرده ای و در رابطه با
ایه فوق هیچ ارتباطی در نقض ان ایه ندارد بلکه دقیقا موافق ان هم هست چون دو موضوع
جدا گانه را بیان می کند ایه الهی از کفار (منکران حق و حقوق انسان ) صحبت می کند
شما از حق اختلاف در میان انسانها صحبت می کنید که در جای دیگر قران در
مورداختلاف - از همین هم بهتر بیان شده است و اختلاف داشتن را قران حق می
داند و انسانها اصلا مختلف خلق شده اند و انسانها باید هم اختلاف داشته باشند و
راه حل اختلاف را هم قران بیان کرده است و شما در نوشته تان در اخرش کاملا اصل
عدالت که قانون هستی در قران هست را اورده ای و می دانیم که هر اصلی از قران را
ذکر کنی اصول دیگر هم در ان مستتر است در اینجا من به تبعیت شما از قانون هستی را
که قران بیان می کند تبریک می گویم ایکاش همه انسانها بیشمار از این نوشته ها را
بنویسند که قران طالب ان است
سوره هود
وَلَوْ شَاء رَبُّكَ لَجَعَلَ
النَّاسَ أُمَّةً وَاحِدَةً وَلاَ يَزَالُونَ مُخْتَلِفِينَ ﴿118﴾
و اگر می خواست پروردگارت(به اجبار
) البته قرار می داد مردم را امتی ( پایگاهی=نسلی ) واحد و پیوسته اختلاف
کنندگانند.(حق مردم است )
شرح- خود خداوند مختلف خلق کرد چرا
سوره بقره
فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُواْ
لِمَا اخْتَلَفُواْ فِيهِ مِنَ الْحَقِّ بِإِذْنِهِ وَاللّهُ يَهْدِي مَن يَشَاء
إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ ﴿213﴾
پس هدایت کرد خداوند آنان را که
ایمان آوردند ( به حق و حقوق ) برای آنچه که اختلاف کردند در او - از حق ( از موضع
حق یابی) با اجازه او ( خداوند) است و خداوند هدایت می کند کسی را که می خواهد به
مسیر مستقیم (کمال جوئی)
شرح- و راه حل اختلاف ازادی بیان و
انتخاب شنونده و دوری از استبداد و خردگرائی
است
سوره الزمر
وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ
أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى فَبَشِّرْ عِبَادِ
﴿17﴾
و آنانکه اجتناب کردند از طاغوت
(مطلق ا لعنان ) اینکه پرستش کنند او را و جانشین کردند (طاغوت مطلق العنان را )
بسوی خداوند (مطلق فعال حقیقی)برای ایشان است بشارتی – پس بشارت بده – پرستندگانم
را
الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ
فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُوْلَئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ وَأُوْلَئِكَ
هُمْ أُوْلُوا الْأَلْبَابِ ﴿18﴾
آنانکه می شنوند گفتار را پس پیروی
می کنند نیکوترینش را- آنها – آنانند که هدایت کرد ایشان را خداوند – و آنها -
ایشانند که دارندگان خردهایند
اول معنی صحیح آیه الهی دیگر
سوره مائده 38
وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ
فَاقْطَعُواْ أَيْدِيَهُمَا جَزَاء بِمَا كَسَبَا نَكَالاً مِّنَ اللّهِ وَاللّهُ
عَزِيزٌ حَكِيمٌ ﴿38﴾
و مرد
دزد- و زن دزد- را پس قطع کنید دستهایشان را (از امکانات دزدی کردن = زندان) جزائی
است به سبب آنچه که کسب کردند عقوبتی از خداوند – و خداوند شرافتمند داور استشر-
شرح- توجه داشته باش در ایه می
گوید دستهایشان نمی گوید دو دستشا ن که دو نفر نام برده شده است اگر منظور دست
فیزیکی بود باید ضمیر مثنی می اورد یعنی یداهما - چون دونفر بیشتر مطرح نیست از
هرکدام یک دست مثلا باید قطع شود نه دوستش اما اینجا قران دستور می دهد دست هایشان
را قطع کنید ثانیا دست در قران به معنی قدرت و امکانت هم امده است مثل دست خدا یا
مثل دست قران من بین یدیه اما این توضیح کافی نیست باید تفسیر کامل ایه را بگذارم
و در ثانی در جامعه توحیدی فقیر نباید وجو د داشته باشد همه باید نیاز خود را از
بیت المال دریافت کنند و ثالثا دزدان گردن کلفتی چون رفسنجانی و خامنه ای و احمدی
نژاد که تنها بیت الما ل مردم را ندزدیده اند بلکه حق و حقوق انسان را در تعیین سر
نوشت خود دزدیده اند ایا به این دزد ها جایزه هم باید داد یا حد اقل دستهای شان را
از حکوت باید برید در این ایه بریدن دست فیزیکی مطرح نیست بریدن دست دزد زندانی
کردن و گرفتن امکانت دزدی است و بر دستشان هم باید مهر دزدی زده شود مثل داغ کردن
خر که در تمام عمر نادم و خجالت زده بمانند بقدری که زنان در بار فرعون با دیدن
یوسف دستشان را بریدند
آیه زمینی شما :
دست هیچ کس را به هیچ عنوان نبرید،
با فقر مبارزه کنید و حکومت های عقل محور و انسان محور ایجاد کنید تا کسی دزدی
نکند.
شرح - سخنی است موافق اصول قران
اما تکلیف دزدانی چون خامنه ای و رفسنجانی و.....که دزدان اصلی هستند را مشخص
نمیکند در ایه بالا تکلیف انها روشن شده است البته حکم اعدام برای این دزد ها در
قران وجود ندارد
سوره العصر (زمان)اول معنی صحیح ان
وَالْعَصْرِ ﴿1﴾
قسم به فشرده (تاریخ)
إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ ﴿2﴾
همانا انسان البته در باختن است
(اگر اصول راهنمای حق را عمل نکند )
الَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا
الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴿3﴾
مگر آنانکه ایمان آوردند (به حق و
حق انسان ) و عمل کردند اصلاحات(حقمداری) را و وصیت کردند به حق – و وصیت کردند به
صبر(در مشکلات تا رسیدن به جامعه حقوقمدار )
سوره خرد شما :
سوگند به خرد انسان، که آدمی در
پیشرفت است، مگر آن انسانهایی که مذهبی هستند و به خدا اعتقاد دارند و یکدیگر را
به کارهای بیهوده ای چون حج و نماز و تقلید سفارش کردند.
اما شرح سوره شما
سو گند بخرد کاملا با اصول قران
تطابق دارد در همه جای قران انسان راخداوند تعقل و تفکر می خواند و انها را
اولالباب می نامد صاحبان خرد ها انهم نه یک خرد بلکه خردها چون در هر موضوعی خردی
وجود دارد
اما در مورد مذهب - اولا در قران
مذهب وجود ندارد در قران دین وجود داردکه خود به معنی قانون هستی و حیات است که
اصول ان قانون هستی و شناخت حق و حقوق انسان است اما کلمه مذهب بعنوان یک کلمه
خارج از قران - معنی اش روش= متد است یعنی انسانهای که در اندیشه و عمل روشمند
هستند و اگر این انسان دین داشته باشد باید اصول دین روش اندیشه و عمل او باشد که
همان اصول حق و حقوق انسان است و همین اصول دین را خداوند بعنوان قانون هستی در
وجود همه مخلوقات قرار داده است و کسی که به خدا باور نداشته باشد که فقط خداوند
دارای هستی مطلق است - با مطلق کردن خود دیکتاور و مستبد و ضد قانون هستی تنها نمی
شوند بلکه بر ضد خودشان هم می شوند ان نمونه همین دیکتاتور های در حال سرنگون
هستندکه همه مطلق العنان می باشند - اما حج نمونه جامعه توحیدی است که
انسان از حاکمیت انسان دیگر حتی منتخب خود او هم باشد ازاد و مستقل می شود هر
انسانی از هر نژاد با هر زبانی در انجا به برابری قطعی می رسند که نمونه یک جامعه
ایده ال است که جامعه های بشری باید در ان سو و جهت حرکت کنند (جامعه انارشیسم به
معنی مثبت ان ) و اما نماز تکرار سه امر مهم است (انعمت علیهم ) اهل حق انهای که
به خدا ایمان اوردند و هر گز مطلق گرا نمی شوند و و دارای نعمت شناخت حق و باطل
هستند تا حقوق انسان را عملی کنند و دوم ( مغضوب علیم ) انهای که مشرک و مطلق
العنان هستند یعنی همه دیکتاتور ها و مستبد ها که باطلند و سوم( والضالین ) انهائی
که معیار قانون هستی را ندارند ویادارند و عمل نمی کنند دسته ای معیار قانون هستی
را نمی داند و گمراه است به محض اگاهی جزو دسته اولی می شود و دسته ای دیگر معیار
قانون هستی را می شناسد اما در عمل بطور عمد بکار نمی برد که منافق است و در نهایت
به دسته دوم ملحق می شود اما تقلید در قران نیست دستور خداوند فقط پیروی از علم
است
سوره اسری
وَلاَ تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ
عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولئِكَ كَانَ عَنْهُ
مَسْؤُولاً ﴿36﴾
و پیروی نکن آنچه را که نیست برای
تو به او علمی - همانا شنوائی و بینش و ترجیح دهنده ( عقل) همه آنها بودند از او (
از علم یافتن) مسئول.
شرح –تقلید در قران جائی ندارد
سوره شعراء آیات 224 تا 227 محمد
از زبان الله میگوید،
وَالشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ
الْغَاوُونَ ﴿224﴾
و شاعران که پیروی می کنند ایشان
را نقص جویان(مستبد ضد حق)
أَلَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ
وَادٍ يَهِيمُونَ ﴿225﴾
آیا ندیدی همانا ایشان در هر وادی
ولگردی می کنند
وَأَنَّهُمْ يَقُولُونَ مَا لَا
يَفْعَلُونَ ﴿226﴾
و همانا ایشان می گویند آنچه را که
نمی کنند
إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا
الصَّالِحَاتِ وَذَكَرُوا اللَّهَ كَثِيرًا وَانتَصَرُوا مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا
وَسَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنقَلَبٍ يَنقَلِبُونَ ﴿227﴾
مگر آنانکه ایمان آوردند(به حق و
حقوق انسان ) و عمل کردند اصلاحات (حقمداری) را و ذکر کردند خداوند را بسیار – و
یاری شدند از بعد آنچه که ظلم کرده شدند( زیر سلطه بودند ) – و بزودی علم می یابند
آنانکه ظلم کردند(سلطه گری کردند ) به کدام انقلاب – منقلب می شوند
شرح – شاعر باید مدافع حقوق انسان
باشد شاعری که درباری است ولگردان کاسه لیس مستبد ها هستند
سوره القصص آیه 49:
قُلْ فَأْتُوا بِكِتَابٍ مِّنْ عِندِ
اللَّهِ هُوَ أَهْدَى مِنْهُمَا أَتَّبِعْهُ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ ﴿49﴾
بگو پس بیاورید کتابی را از نزد
خداوند که او هدایت کننده تر است از آندو( تورات و انجیل) – که پیروی کنیم او را
چنانچه بودید راستگویان
شرح – محمد می گوید من قران را
اوردم بعد از ان دو کتاب - پس قبول نمی کنید کتاب هدایت کننده تر از قران را
بیاورید که معیار حق و حقوق انسان را عرضه کند و اصولش به غیر از اصول قران باشد
اما در همان حال قانون هستی باشد
سوره الاحقاف آیه 10:
قُلْ أَرَأَيْتُمْ إِن كَانَ مِنْ
عِندِ اللَّهِ وَكَفَرْتُم بِهِ وَشَهِدَ شَاهِدٌ مِّن بَنِي إِسْرَائِيلَ عَلَى
مِثْلِهِ فَآمَنَ وَاسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ
الظَّالِمِينَ ﴿10﴾
بگو آیا دیدید چنانچه بود از نزد
خداوند و کافر شدید(انکار کردید حق و حقوق انسان را ) به او (به قران که در اوست
)- و شاهد شد شاهدی از بنی اسرائیل (فرزندان پرستنده خداوند ) بر مثل او – پس
ایمان آورد و تکبر کردید – همانا خداوند هدایت نمی کند قوم ظالمان (سلطه گران )را
الانفال آیه 31
وَإِذَا تُتْلَى عَلَيْهِمْ آيَاتُنَا
قَالُواْ قَدْ سَمِعْنَا لَوْ نَشَاء لَقُلْنَا مِثْلَ هَذَا إِنْ هَذَا إِلاَّ
أَسَاطِيرُ الأوَّلِينَ ﴿31﴾
و آنگاه که تلاوت کرده می شود بر-
ایشان آیات ما -گفتند به درستی که شنیدیم – اگر بخواهیم البته می گفتیم مثل این (
سخن ها را ) نیست این مگر اساطیر ( افسانه های ) پیشینیان.
شرح- قران هم می گوید به ایشان
بگوئید اگر توانا هستید کتابی بیاورید که بیان کننده قانون هستی و حق و حقوق انسان
باشد اگر چنین کتا بی نوشتید مخالف قران نیستید بلکه در واقع تابع قران هستید این
همه کتاب هایی نوشته شده که بیانگر توحید در برابری حقوقی اجتماعی سیاسی اقتصادی
فرهنگی هستند اینها کتب حقوق را افسانه می دانند چون مایل نیستنددر زندگی حقوق
دیگران را رعایت کنند اما بهر نامی انسان حقوق دیگران را رعایت کند قران همان را
خواسته است نام مهم نیست
سوره الانعام آیه 25
.
وَمِنْهُم
مَّن يَسْتَمِعُ إِلَيْكَ وَجَعَلْنَا عَلَى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن
يَفْقَهُوهُ وَفِي آذَانِهِمْ وَقْرًا وَإِن يَرَوْاْ كُلَّ آيَةٍ لاَّ
يُؤْمِنُواْ بِهَا حَتَّى إِذَا جَآؤُوكَ يُجَادِلُونَكَ يَقُولُ الَّذِينَ
كَفَرُواْ إِنْ هَذَآ إِلاَّ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ ﴿25﴾
25) و از ایشان است کسی که شنوا می
شود به ( سخنان ) تو و قرار دادیم بر قلبهایشان پرده هائی را (به سبب نداشتن اصول
راهنمای حق )- مبادا که بفهمند او را ( ابدا نمی فهمند قرآن را ) و در گوشهایشان
سنگینی ( کری ) است.و چنانچه ببینند هر آیه ای را ایمان نیاورند به او ( به آیه )
تا آنگاه که آمدند ( نزد ) تو مجادله می کنند تو را- می گویند آنان که کافر شدند (
انکار کردند حق و حقوق را ) نیست این ( قرآن ) مگر افسانه های پیشینیان .
شرح – کسی که توحیدی فکر نکند قران
را که کتاب توحیداست نمی فهمد مثل ملا های ایران که بر پایه فلسفه منطق تضادی
ارسطو قران را می خوانند نمی توانند حقیقت قران و حقوق انسانها را که در ان بیان
شده بفهمند به همین دلیل می گویند حقوق انسان در قران نیست اینها حقوق بشر را
افسانه غرب می دانند و کسان دیگری هم که بر پایه تضاد اندیشه می کنند قران را
خرافه می گویند تضاد را قانون هستی و توحید را قانون مرگ می دانند دنیا را وارونه
می بینند
سوره النحل آیه 24
وَإِذَا قِيلَ لَهُم مَّاذَا أَنزَلَ
رَبُّكُمْ قَالُواْ أَسَاطِيرُ الأَوَّلِينَ ﴿24﴾
و آنگاه که گفته شد برای ایشان چه
چیزی را نازل کرد پروردگارتان – گفتند افسانه های پیشینیان را .
شرح- اینها خود مطلق بین هستندو
تضاد را عامل بقا ء حرکت و و تکامل می دانند و توحید را که نتیجه ان برابری
انسانها است افسانه می شمارند و عده ای هم هستند که تضاد را قانون علمی می دانند
مثل مارکس و پیروانش با نفی خدا و قانون هستی توحید در روایط انسانی همان راه را می
روند که قبلی ها می روند ولی در ظاهر باهم فرق داردند
سوره المؤمنون آیه82و 83
قَالُوا أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا
تُرَابًا وَعِظَامًا أَئِنَّا لَمَبْعُوثُونَ ﴿82﴾
گفتند آیا آنگاه که مردیم و بودیم
خاکی و استخوانهائی آیا همانا ما البته مبعوث شدگانیم
لَقَدْ وُعِدْنَا نَحْنُ وَآبَاؤُنَا
هَذَا مِن قَبْلُ إِنْ هَذَا إِلَّا أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِينَ ﴿83﴾
البته بدرستیکه وعده داده شدیم ما
– ما و اجداد ما این را از قبل – نیست این مگر افسانه های پیشینیان
شرح – اینها قانون معاد را که یکی
از اصول قانون هستی است افسانه می شمارند تا بدون هیچ مراعاتی در رعایت حقوق
دیگران یکه تازی کنند - و دنیا را فرصت لذت جوئی و شهرت و مقام پرستی بدون رعایت
حقوق دیگران به هر قیمت می دانند تمام مستبد ها این روش را دارند خامنه ای عملا
همین کار را می کند مستبدی نیست که حساب و کتاب و مسئولیت بعد از مرگ اعتقاد داشته
باشد و کسانی هم در بعضی از کشور های حقوقمدار مستبد نمی شوند قانون و هشیاری مردم
راه را بر انها صد کرده است اگر شرایط ایجاد شود از همه مستبدتر هستند و برای شان
هدف وسیله را توجیه می کند اینها کتاب توحید را که منشاء حقوق است افسانه می دانند
هیتلر هم با رای مردم انتخاب شده بود خمینی هم با رای مردم اول امد اینها به علم
هم باور ندارند که در فیزیک مهبانگ را مکرر ثابت می کند و حفر های سیاه را دروازه
های جهان دیگر معرفی می کند اینها انسانهای مطلق العنان هستند بعضی از انسانها هم
به دلیل جهل معاد را قبول نمی کنند در صورتی هر لحظه در معادی ( مرحله ای ) زندگی
می کنند و قانون بقاء انرژی و ماده را هم قبول ندارند و نیز فرمول تبدیل انرژی به
ماده و بر عکس ان را هم قبول ندارند
اینشتین در رساله دی ارکلرونگ"، یعنی : بیانیه" ، که در سال 1954 ( =1333ش صادر کرده
"معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه
بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول
ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی
شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد
البته اگر اینشتن هم نمی گفت هر
عاقلی ان را میتواند بفهمد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر